[RB:Blog_Title]

امروز :
1
نفر آنلاين
تبليغات
درباره سايت

داستان فرااااوووون
ورود کاربران
نام کاربری :
پسورد :
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
موضوعي ثبت نشده است

آرشيو

خبرنامه
عضویت لغو عضویت
پيوندهاي روزانه
لينكي ثبت نشده است

آرشيو لينک ها
تبادل لينک هوشمند
لینک :
آمار و اطلاعات
بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 6
افراد آنلاین : 1
کل بازدیدکنندگان : 2808
کدهاي اختصاصي

تبليغات

بي دي اس ام يعني...(۳,4)


    بي دي اس ام يعني...(۳)


    وقتي نشسته بوديم براي ناهار پاهامو تكون ميدادم. به شدت معذب بودم. ۴۰ سالم ديگه داره ميشه. بچه و بي تجربه نيستم. آدمم. نياز دارم. اما پس چرا اين حس بد؟ چرا حس هرزگي ميكنم؟ شايد به خاطر وجود كاي باشه. اما كاي واقعا تو زندگي من نيست. گاهي يه مسيج ميفرسته. اگه خيلي خوش شانس باشم هم يكي دو ماه يك بار سكس. كاي مهربونه اما اون عدم اطمينان هميشه سر جاشه. ترس از دل بستن و مورد قبول واقع نشدن. فكر ميكنم همون يه بار كافيه كه ميخ و فرو كني تو پريز برق تا بفهمي برق هميشه قراره بگيره. تو هر پريزي ميخواي فرو كن اما قراره بگيره. برق خونۀ عباس آقا با منزل مهري خانوم برقش قراره يه اندازه بگيره. من هم تا حالا كسي رو نديدم كه منو بخواد. شايد لحظه اي بخواد اما دائمي كسي منو نميخواد. هيشكي براي به دست آوردنم تلاش نميكنه. هيچكس خودشو به آب و آتيش نميزنه كه منو مال خودش كنه... شايد چون به نظر مياد من هميشه هستم... هميشه فكر ميكني اين هميشه هست. محبتمو بدم به اونايي كه ميترسم منو تنها بذارن برن...
    آدميزاد مجموعۀ عادتهاست. منم عادت كرده بودم به يه زندگي آروم. به دوست داشتن. به عاشق بودن. هميشه من عاشق بودم اما هيچوقت طرف مقابل نبوده. شايدم بوده اما نشون نداده. شايد فكر كرده اگه نشون بده پررو ميشم. در هر حال همينكه اجازه ميدادن دوستشون داشته باشم هم باز خوشايند بود. اما از يه جايي آدم ميفهمه كه داره وقتشو تلف ميكنه. مخصوصا وقتي برات خرق عادت ميكنن. اونم وقتي آمادگيشو نداشتي... عذاب زيادي ميكشي. حالا هم كه من بالاخره كشيدم بيرون و قبول كردم كسي منو دوست نداره. درسته سخته كه به خاطر سكس مدام دلهاي چند ساعته ببندي اما خوب همينه كه هست. سكس براي من فقط سكس نيست. نياز به محبته. نياز به دوست داشته شدن. مردم اروپايي درسته به نظرم خيلي جذابن و به قول شكارچي بزرگ فقط كافيه دستتو دراز كني تا يه مرد خوشگل براي چند ساعت مال تو بشه. اما خوب بازم بايد اوني باشه كه ميخوام. شايد براي مردا فقط حس شهوت كافي باشه براي سكس اما براي من چهره بايد بتونه يه حسي رو در من بيدار كنه. چهرۀ ژنرال هم يه حسي رو در من بيدار ميكنه اما چه حسي؟ شايد يه جور آرامش. موقع ناهار سوالات زيادي ميپرسيد. سوالات زيادي ميپرسيدم. انگار بخوايم با سوال همديگه رو ضربه فني كنيم. وقتي شروع كرد به اسپانيايي حرف زدن و من مثل گاو نگاهش كردم فهميد اهل مكزيك نيستم.
    -مجبور نيستي بهم بگي از كجا مياي... اگه نميگي حتما دليلي داري...
    -از ايران متنفرم... دليل بيشتري نداره... ميتونم يه چيزي بگم؟
    -ايم...
    -خيلي خوشم مياد موقع خنديدن رو لپات چال ميوفته... شيرين ميشي...
    -يادم باشه تو رزومه ام بنويسم... متخصصان تشخيص دادن موقع خنديدن شيرين ميشم...
    -مسخره ميكني؟
    -احتمالا اگه اين حرفو زمان وايكينگها به يه وايكينگ ميزدي يه بلايي سرت مياورد كه بفهمي شيرين چيه...
    -مگه وايكينگها به مهربوني و مراقبت از مردم كشورهاي ديگه شهرت نداشتن؟!
    چشماش برق زد و لب پايينشو گاز گرفت. نگاهش يه جوري بود كه موهاي تنم سيخ شد و خدا رو شكر كردم كه ما با هم تنها نيستيم الان.
    -حس ميكنم تو دنبال شر ميگردي كوچولو...
    -فقط حس ميكني؟ خيلي تيزي پس! نبري منو وايكينگ؟
    -هر كي ام ببرم تو يكي رو پاره ات ميكنم...
    با اومدن غذا سكوت كرديم. وقتي گارسون تنهامون گذاشت گيلاس شرابشو به سمت من گرفت. با فنجون قهوه ام زدم به گيلاسش. بعد هم آروم شروع كرديم به خوردن. گاهي نگاهش ميكردم. چرا نميتونم آرزو كنم شوهرم باشه؟ گفت زن نداره... چرا آخه؟ همچين مردي چرا بايد مجرد باشه؟ خيلي آقاس... خيلي خوشتيپه... خيلي مودبه... خيلي مهربون و فهميده اس... و خيلي هم بامزه اس و شوخ طبع... پس چه ايرادي داره؟ مطمئنا خيلي از زنها سر اين مرد با هم دعوا ميكنن اونقدر جذابه... پس چرا تنهاس؟! اما اولا ترسيدم بپرسم... دوما منم قصد ازدواج نداشتم پس چه فرقي ميكنه به حالم؟ گيريم فهميدي چرا تنهاس ميخواي دليلشو شافت كني؟ قانون اول ناديا ميگه هيچوقت دري رو كه نميخواي بدوني پشتش چيه باز نكن عزيز من! حواستو بده به غذات. لازانيا سفارش داده بودم. اما امروز نميخواستم خودمو بسوزونم براي همونم يواش يواش غذا رو ميخوردم. اونم انگار از همصحبتي بيشتر از خود غذا لذت ميبرد.
    -خب؟ هيچوقت دلت براي كشورت تنگ نميشه؟
    -تا حالا از كسي كه سرطان داشته پرسيدي دلش براي سرطانش تنگ شده؟ ايران سرطان من بود...
    -پس با اين حساب تا حالا بر نگشتي؟
    -چند ماه پيش مجبور شدم يه سر برم...
    -براي چي؟
    -نپرس...
    -اگه ندونم ممكنه چيزي بگم كه ناراحتت كنه... بهم بگو كه بدونم خط قرمزت كجاست...
    چه جالب! چقدر اخلاقش شبيه ايرانيهاس! ايرانيها هم خيلي علاقه دارن بدونن دردت چيه كه از همونجايي كه درد ميكشي ضربه اشونو بهت بزنن و بچزوننت. قانون دوم ناديا ميگه ايرانيها از علم فقط براي چزوندن استفاده ميكنن. ياد انشاهاي دبيرستانمون افتادم. علم بهتر است يا ثروت... با نام و ياد خدا و درود بر روح پرفتوح بر و بچز قلم بر قلب سپيد كاغذ ميگذارم و انشاي خود را چنين آغاز ميكنم... اول از همه بايد ماهيت هر يك را بررسي بكنيم ببينيم چي هستن. وقتي فهميديم چي هستن ميتونيم نتيجه بگيريم كدامش بهتر است. اول ببينيم علم چيست. خانوم معلم! علم يك سري اطلاعات است كه يا معلم به شاگرد ميدهد يا بر مبناي تجربيات شخصي به دست مي آيد. علم براي اين خوب است كه انسان در زندگي روزمرۀ خود از آن استفاده كند. حالا اين علم ميتواند دربارۀ همه چيز باشد. مثلا زمستان...
    يادمه صبحهاي زود كه قربونش بشم بايد از هفت و نيم مدرسه جمع ميشديم و تا هشت و نيم كه كلاسها شروع ميشد توي اون سرما تو صف وايميستاديم تا برنامۀ صبحگاهي اجرا بشه. خوب تو اون سرما هم طبيعي بود كه لپ هاي آدم از سرما قرمز ميشد. يه ناظم داشتيم دبيرستان خيلي دقيق بود. يعني هيچ جوره نميشد سرش كلاه گذاشت مخصوصا آرايش غليظ صبحگاهي و رژ گونه اي كه شاگردان ماليده بودن. نميدونم چي شده بود از دست خدا در رفته بود و من يك بار يه چيز به درد بخور تو بدنم داشتم. من اينقدر زرد بودم كه به يرقانيها گفته بودم زكي! البته بعد از پريود رنگ و روم بهتر شد. سرماي هوا هيچوقت رو لپ من تاثير نداشت. تازه قيافه ام به خاطر سرما از يرقاني تبديل ميشد به يه آدم معمولي بدون آرايش كه نميشه تو صورتش نگاه كرد. مخصوصا با اون عينك ته استكاني. از همينجا دست خداوند متعال را ميبوسم كه لاقل از اين عذاب مبري بودم. با ريش و پشم و اون پاچه هاي بز حشري ترين مرد با ديدن من ميرفت تو كما. قيافۀ من چيزي نداشت كه بشه بهش گير داد. سيبيل داشتم چخماقي و پر پشت تر از احتمالا سيبيل شوهر خانوم ناظم. اما بقيه متاسفانه به اندازۀ من خوش شانس نبودن. اونهايي كه سفيد بودن و لپهاشون گلي ميشد خانوم ناظم يه دستمال داشت كه در مياورد و يه تف مينداخت بهش و با همون تف سعي ميكرد رژ گونۀ دخترا رو پاك كنه. حالا بيسوادي بود يا ساديسم خدا ميدونه. اگه بيسوادي بود كه پس يه آدم بيسواد تو مدرسه چيكار ميكنه؟ اگرم كه ساديسم بود كه...
    ميگن حرف حرف مياره... همونطور كه گفتم به يرقانيها گفته بودم زكي. حالا درسته ميگم همه چيز در اطرافم ضد و نقيض بود. اما خودم هم بدتر از همه ضد و نقيض بودم. بايد يه توضيح مختصر هم راجع به خودم بدم. بر خلاف بقيۀ دخترا كه ناز و عشوه ميريختن و سعي ميكردن خودشونو به چشم مردا بكشن من نه تنها علاقه اي به مردها نداشتم بلكه سايه اشونو با تير ميزدم. از اون اتفاق ناميمون و نامبارك در هفت سالگي مرد براي من حكم دشمن داشت و خونش حلال بود! اما طي يك سري فعل و انفعالات عجيب و غريب كه تازه الان ميفهمم چي بوده خودارضايي رو از هفت سالگي شروع كرده بودم. گرچه تو هفت سالگي نميدونستم خودارضاييه اما انجامش ميدادم. به طرز وحشتناكي در پايين تنه خارش داشتم كه اصلا دست از سرم بر نميداشت و هر چي هم سنم بالاتر ميرفت اين وامونده بدتر ميشد. شايد بعضيها بفرمايند بلوغ زود رس بوده. عارض ميشم خدمتتون كه بنده اولين بار در بيست سالگي پريود شدم. اونم فكر كنم پريوده تو رودرواسي موند. وگرنه نميومد. اين از بلوغ زود رسمون. اما خوب چون كسي نميدونست و منم هميشه رنگ پريده بودم هميشه زنگ ورزشو ميپيچوندم. ميگفتم خانوم روز اول پريودمونه. خانوم هم كه اون ريخت و قيافه رو ميديد فكر ميكرد درياي خون ساحل ندارد. ميگفت ايراد نداره برو بشين استراحت كن تو اصن چرا اومدي امروز؟
    مامان و باباي من از بچگي خيلي نگران بودن كه من چرا اينقدر ضعيفم. غذام مثل مامان بابام بود... خلاصه ما يه پامون مدرسه بود يه پامونم دكتر. اينقدر از من خون و آزمايش گرفتن كه بفهمن چه مرگمه كه يه لشكر دراكولا تا ۵ سال از لحاظ خوني تامين باشن اما هميشه همه چي جوابش عالي بود. متاسفانه براي مامانم اينا افاقه نميكرد و ميگفتن حتما اين دكتر خوب نيس بعدي. ويتامين دي. كوفت زهرمار... با اينكه همه چي در حد عالي بود. اما من هميشه خدا سرماخورده بودم و يا هم آنفولانزا. ميرفتيم دكتر مامان و بابام ميگفتن آقاي دكتر اين ضعيفه نميخوره... يه چند تا پينيسيلين بنويس اين تقويت شه... اولا از پشت تريبون برينم سر در دانشگاهي كه دكتر تحويل اجتماعمون ميده. دكتر نميگفت بابا اين مريضيش ويروسيه نه باكتري. يعني باباي من از دكتر بهتر ميدونست چي خوبه چي بد. دكتر هم قربونش برم كون خودش نبود كه دلش بسوزه. سه چهار تا پنيسيلين مينوشت. روزي يه دونه بزن. نميگفت بابا اين آنتي بيوتيك تمام باكتريهاي مفيد بدنو از بين ميبره. اين ويروس هركول شد از بس آنتيبيوتيك دادين به خوردش. ويروس ماهيتش تغييره براي همونم دارو نداره. باكتري نه. باكتري مثل فرهنگ سوئدي يه رو داره. ميگه من اينم كه هستم. ويروس مثل فرهنگ ايرانيه تمام مدت ماده تبصره اس. مثلا اينكه نصفه شب زنگ ميزني يارو رو زا به راه ميكني ساديسم نيس شيطنته. يا مثلا اينكه آشغالاتو ميبري ميذاري در خونۀ همسايه ساديسم نيس زرنگيه. يا بچه رو تو مدرسه ميزني آش و لاش ميكني ساديسم نيس دلسوزيه. يا وقتي آمبولانس عربده اش رفته هوا كه من مريض تومه و تو هم وانت ميوه اتو كج پارك كردي وسط خيابون ساديسم نيس شغلته. يا وقتي براي فوت برادرم رفته بودم ايران مامانم حالش خيلي بد بود. تمام شب و روز گريه ميكرد. منم كه سرمو بريده بودن خونم ميرفت توم... به زور قرص و آرامبخش مامان بيچاره رو ميخوابونديم سر ظهر يارو با بلندگو داد ميزد:
    -خــــــــــــــــــــــــــــــــــر... بزه! هــــــــــــــــــــــــــــن... دونه! خـــــــــــــــــــر... بزه!
    نه عزيز دلم! خــــــــــــــــــر... تويي.... خــــــــــــــــــــر... ننه اته! خــــــــــــــــــر... تمام جد و آبادته! كيرم دهنت سر ظهري! مامان ما رو بيدار ميكرد حالا بيا درستش كن... نه اين ساديسم نيس! شغله! يا وقتي يكي رو از تمام حق و حقوق شهرونديش ساقط ميكني ساديسم نيس قانونه. بازم بگم يا فهميدي ساديسم چيه؟ ببخشيد رك ميگم... اما در لفافه حرف بزنم نميفهمي...
    خلاصه ما رو ميبردن دكتر و دكتر هم نميگفت اين بدبخت تو دل و روده اش باكتري مفيد نمونده كه بخواد غذايي رو كه كوفت ميكنه جذب كنه. واسه همون لاغره بدبخت. تازه جالبيشم اين بود مامانم اينا ميگفتن آنتيبيوتيك ها رم به شكل قرص نده. آمپول بنويس. در هر صورت هيشكي باسن خودش نبود كه بخواد دلش بسوزه. حتما هم كه اون قطع نخاع بعد آمپول كه نصف آدم فلج ميشه معرف حضورتون هست. باسن مارو شرحه شرحه كردن. جالبيه كار اينجا بود كه من همينكه از ايران اومدم بيرون سرماخوردگي و آنفولانزا دست از سرم برداشت. تا امروز روز كه ميشه ۱۷ ساله كه من ايرانو ترك كردم فقط سه بار سرما خوردم كه دو بارش باكتري بوده. يه بارشم ويروس. براي ويروسه دكتره گفت برو بخواب خونه خوب شي. هيشكي هم تا حالا از سرماخوردگي نمرده. همين. براي دو مورد بعدي رفتم دكتر ازم آزمايش خون گرفت و گفت سرماخوردگي باكتريه فلان قرصو مينويسم برات. فقط يادت باشه از داروخونه يه دونه پماد قارچ بگير چون آنتي بيوتيك قويه قراره باكتريهاي پايين تنه اتو دچار توهم كنه و قارچ بگيري. راست هم ميگفت. از فرداي همون روز يهو همون خارش لعنتي كه تو ايران داشتيم برگشت... حالا دكتراي ايران بيسواد بودن يا ساديسم داشتن بازم من نميدونم... البته از اونجا بود كه معني اين جمله رو فهميدم. بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي...
    خانوم معلم! اين از علم! تا اينجا كه بود و نبودش يكي بود. ببينيم ثروت بهتر است يا نه؟ حالا ثروت چيست؟ علمي دربارۀ ثروت ندارم و متاسفانه عادت ندارم راجع به چيزي كه نميدونم نظر بدم... اين بود انشاي من... حالا اگه اينو واقعا مينوشتم احتمالا معلممون از زندگي ساقطم ميكرد. چون همه اش دروغه. ايرانيها يه خاصيت ديگه هم دارن و اونم باور نكردنه. هميشه ميگن والله دروغ چرا ما نشنيديم يا نديديم همچين چيزي... اگرم خداي ناكرده يه ايراني پيدا شد و باورش شد كه همچين اتفاقي افتاده ميگه حتما تقصير خودت بوده. خيلي هم با نمك تشريف دارن. اگه دختره نگه ميو پسره نميگه بيو... يا كرم از خود درخته... ميدوني چي از خود زجر كشيدن دردناكتره؟ باور نشدن... با صداي ژنرال به خودم اومدم:
    -چرا ميخندي؟
    -چيز مهمي نيس...
    اما چيز مهمي بود! ياد يه چيزي افتاده بودم كه خيلي به نظرم دردناك و در عين حال مسخره بود. يادمه يه مدت مد شده بود بابا كه مي اومد ما رو خفت ميكرد ميبرد چيتگر. راستش من دوچرخه سواري رو خيلي دوست داشتم اما بابام عجيب عشق رقابت داشت. خودمون دوچرخه داشتيم كه ميبرديم. يه بار از اون بارهاي نحس كه رفته بوديم چيتگر بابام كه انگار تو مسابقات تور د فرانس شركت كرده و قرار بود بهش جايزه بدن گازشو گرفت و رفت. داداشمم هم پشت سرش. من يه كم عقب افتادم. و سر همونم يه دو راهي رو اشتباه رفتم. موقع ورود به اون راه چهار تا سرباز رو ديدم كه تفنگ به كمر ايستاده بودن و كشيك ميدادن... نگو راه يه نيم دايره بوده كه بايد از همون راهي كه وارد شده بودم خارج هم ميشدم كه حس كردم سربازه هي داره به من نزديك و نزديكتر ميشه و يهو جلومو گرفت.
    -كجا خانومي؟
    ريده بودم تو شلوارم.
    -يه بوس ميدي؟
    بوس؟ از ترس خفه شده بودم و به جز من و اون چهار تا مادر جنده اون اطراف پرنده پر نميزد. مثل ابر بهار داشتم گريه ميكردم. اونموقع ها مثل الان نه اينترنت بود نه چيزي. نه اطلاعي بود نه كسي كه آموزش بده. متدهاي آموزشي هم كه تا دو هفته جاش كبود بود و نفس تنگي ميگرفتي. دوازده سالم بود و فرق زن و مرد رو نميدونستم. فكر ميكردم اگه يه مرد و يه زن به هم دست بزنن زن حامله ميشه. ميتوني تصور كني وقتي ديوث منو از دوچرخه پياده كرد و دستش بهم خورد فكر ميكردم شكمم قراره بالا بياد. عصباني داد زدم مادر جنده ولم كن!
    -به مامان من ميگي جنده؟! نشونت ميدم جنده كيه...
    منو به زور خوابوند زمين و يكي ديگه از پسرها هم دستامو گرفت. اوني كه بهش گفته بودم مادرجنده هم نشست رو سينه ام. جق زد و آبشو پاشيد تو صورتم و روسريم... دوستاش هم از دور مسخره ميكردن. كه ببنين چه گريه اي ام ميكنه ني ني كوچولو! خرس گنده خجالت نميكشه! خلاصه وقتي پسره ولم كرد از شدت گريه نفسم بالا نمي اومد. مانتوم هم خاكي شده بود. البته چون كرم از خود درخته حقم بود احتمالا . يا هم اينكه من به پسره گفته بودم ميو... وقتي سوار دو چرخه ام شدم و راهمو گرفتم برم هنوزم داشتن مسخره ام ميكردن و ميخنديدن. بچه ننه... ميگام دهن كسي رو كه به مادر من بگه جنده... بهشت زير پاي مادران است! اي مادري كه از عفت و پاكي زياد به پسرت نميگي به دختر مردم تجاوز نكن... انشالله دونه دونه درختهاي اون بهشتي كه زير پاته تو كونت... علاوه بر احساس عجز و حقارت بي آبرو هم شده بودم. بايد خودكشي ميكردم. فقط خدا ميدونه چطوري خودمو رسوندم تا پيش مامان اينا. به قول فيلمها بي عفت شده بودم و آبروي مامان اينا ميرفت. خيلي ترسيده بودم. نميدونستم كي قراره شكمم بالا بياد. كسي كه بي عفت شده بايد خودشو بكشه. وقتي برگشتم بابام شكار بود كه تو خبر مرگت كجايي؟ فقط گفتم افتادم... خودمونيم منم خيلي دست و پا چلفتي بودم تمام مدت مشغول افتادن بودم... قرصهاي اشتباهي رو سر همون خورده بودم... سالها بعد قبل از بيرون اومدن از ايران داشتيم با مامان بحث ميكرديم كه نبايد از ايران برم چون خارجيها خطرناكن ميگيرن به آدم تجاوز ميكنن... گفتم مامان من! ايرانيها از خارجيها بدترن... و قضيه رو بهش گفتم. انتظار داشتم ناراحت بشه اما چيزي كه گفت دلمو شكست.
    -حتما خودت يه كاري كرده بودي وگرنه مرد جرات نميكنه به زن نزديك بشه...
    حالا يا من فرهنگ ايراني رو اصلا نميشناسم يا بقيه. از همونجا فهميدم تو ايران همه چيز هميشه تقصير زنهاست. منم نميخواستم تو همچين آشغالدوني اي زندگي كنم. اگه مادرم اينقدر منو نميشناسه و باور نداره پس ببين بقيه چي ان... دليلي براي موندن نميمونه... راستش اگه تمام زندگيمو تو ايران گل كنم بزنم سرم اون چند ماه آخر با تحقير و توهين مامان و بابام رو نميتونم از يادم ببرم... شايدم فكر ميكردن اينطوري منو بيشتر به فرهنگ ايراني و تو ايران موندن علاقمند ميكنن. تو فرهنگ ايراني هيچوقت محبت نكن چون طرف پر رو ميشه...
    غذا زهرمارم شد و نصفه پسش زدم. گلوم پر از بغض بود و نميتونستم چيزي پايين بدم. نميخواستم هم تو رستوران جلوي مرد غريبه گريه كنم. نكنه فكر كنه رواني ام. غدۀ سرطاني بدخيمو حتي اگر در هم بياري از شرش خلاصي نداري... ايران و فرهنگ ايراني از اون سرطانهاي بخصوصه...
    -نميخوري؟
    -سير شدم...
    انگار از نگاهم فهميد از يه چيزي ناراحتم اما وقتي پيله نكرد غذامو بخورم خوشم اومد! خدا رو شكر تعارفي نيست...
    -نگاهت ميگه ناراحتي اما ميخندي...
    -ياد تعارف افتادم راستش...
    -تعارف چيه ديگه؟
    -نميدونم...
    واقعا هم نميدونم. راستش منم هيچوقت معني تعارفو نفهميدم. خيلي سخت بود و متاسفانه بخش يادگيري تعارف در من وجود نداشت. نهايت تعارفي كه ميتونم بكنم بفرماييد ممنون و مرسيه. تموم شد! در نتيجه عذاب عليم بود بيزنس شام يا ناهار دعوت شدن. من از بچگي ميوه دوست نداشتم. اسيد معده ام بالا ميرفت. هم سر و صداش آبرو ريزي راه مينداخت كه كي دوست داره وقتي همه ساكتن و جلسه اس شكمش شروع كنه. هم اينكه دوباره گشنه ام ميشد: قاااااااااااااااااااررررر....بيييييييرررررررر.........قووووووررررر.... ملت داشتن دعا ميخوندن منم با اين شكم موسيقي متن ميزدم براش. نميدونستم چرا اينجوريه اما ميدونستم بعد ميوه اينجوري ميشم. تو خونه موردي نبود اما تو جمع ضايعه اس. همينجوريش ايرانيها كلي پشت سر آدم صفحه ميذارن حالا آتو هم بده دستشون. ديگه تمومي نداري. يكي هم اين كه بعد از غذا دوست ندارم چيز ديگه اي بخورم. به همين سادگي. حالا فرض كن شامو خوردي و نشستي هضم شه كه بانوي خانه دار پيله ميكنه بهت. اول ظرف ميوه اس:
    -بفرماييد ميوه!
    -ممنون مرسي! تازه شام خوردم...
    -شام شامه... ميوه ميوه اس... بفرمايين لطفا... (ميوه چون ميوه اس نميره تو معده؟ اندازۀ خر خوردم جا ندارم!)
    -ممنون مرسي جا ندارم.
    -يه دونه ميوه كه چيزي نيس!
    -مرسي شام خيلي خوردم ممنون نميخورم...
    -اصن امكان نداره ناراحت ميشم!
    (گه ميخوري با جد و آبادت زنيكه كه ناراحت ميشي! كره خر بكش بيرون ديگه نميفهمي ميگم نميخورم؟!) داخل پرانتزيه تو سرم ميگذشت. آخرم با چشم غرۀ مامانم من كوتاه ميومدم ومنم از لج زنيكه چند تا از بهترين ميوه ها رو بر ميداشتم و مثله ميكردم و دستمالي و ميذاشتم جلوي چشم صاحبخونه تا حالشو ببره. بهشم دست ميزدم كه مجبور شن بريزن آشغالدوني. بعدشم كه ميومديم خونه با مامان اينا دعوا داشتيم كه تو چرا مثل آدم رفتار نميكني. علما؟ مسئلۀ! آقا من حق ندارم يه چيزي كه نميخوام نخورم؟ راستش... من تا وقتي حرف ميزنم خطر ندارم. همينكه سكوت كردم بدون كه دهن طرفم گاييده اس! در دل سياه شب صداي اره برقي در ساختماني متروكه و ترسناك ميپيچد و متعاقب آن صداي خنده هاي بيمارگونه اي بهت نزديك ميشه... درا هم قفله!... حالشو ببر! خنده ام گرفت.
    - هميشه از تعارف متنفر بودم! حس ميكنم خانوم حس ميكنه امروز خيلي بهش بد گذشته و خسته شده عوضشو با تعارف در مياره. يه بار بگو بفرماييد... منم يا ميفرمايم يا نميفرمايم... چرا شلوار آدمو در مياري؟ اصلا حالا كه اينطور شد از اول شروع ميكنم. براي شام كه قربونت برم به جاي قرمه سبزي قرمه قرمزي درست كردي با رب گوجه فرنگي كه من ازش متنفرم. از اون كه نميكشي بيرون. بايد خورده بشه. بقيۀ غذاها رم كه زورچپونيه و صد در صد بايد امتحان كنيم. بكشيم ميگي چرا كم كشيدي... نميكشيم ميگي دوست نداشتين... وقتي هم كه داريم زهرمار ميكنيم پيله ميكني ببخشيد تو رو خدا بد شده! خوب اگه ميدوني بد شده براي چي ميدي من بخورم؟ اگرم خوبه كه خفه شو ديگه! عه! وقتي هم كه زياد كشيديم به دستور شما بعد از رفتنمون ميگي اين چه خبرشه اندازۀ گاو ميخوره؟ خوب عزيز من! چه كاريه؟ شما ما رو روي همون ميز ناهارخوري ببند. بعد در حاليكه لباسهاي چرمي مشكي پوشيدي با شلاقت هوووووتيششششش بزن! شما مگه ساديسم نداري؟ از شانس خوبت منم مازوخيستم. منو ببندي رو ميز برام راحتتره تا موقع شام با تعارف اعصابمو بكني... بعد از شام هم كه برنامۀ هووووتيشششش با چاي! هووووتييييييششششش با ميوه! هوووووووتيييييييششششش با شيريني... وقتي ميگم نميخورم يعني نميخورم... ميفهمي يا با يه خوشه موز بهت بفهمونم؟!
    ژنرال با صداي بلند خنديد. از ته دلش. يه لحظه ميزهاي اطراف برگشتن طرفمون. داشتم از خجالت آب ميشدم.
    -خدا! دلم! تا حالا اينجوري نخنديده بودم!
    گوشۀ چشماش اشك جمع شده بود كه با پشت انگشت اشاره اش پاك كرد و در حاليكه سعي ميكرد نخنده آروم گفت:
    -پس تقريبا هر چيزي به ايران مرتبط بشه خط قرمزه... موندم چي خط قرمز نيس...
    -تو... تو خط قرمز نيستي... يه دنيا با تو...
    -پس وقتي رفتيم بالا اول بايد يه سرزمين خيالي براي خودمون درست كنيم...
    وقتي دسرشو خورد و منم قهوۀ دومم رو خوردم با گفتن من ميرم حساب كنم كليد اتاقو دراز كرد سمت من. حس كردم منظورشه كه تنها برم بالا. كليدو گرفتم و با گفتن ممنون براي غذا تركش كردم. تمام راه تا اتاق به حركات و حرفهاش سر ناهار فكر ميكردم. به يه چيز مهم پي بردم. من بيش از حد خسته ام از دست آدمها. مرد به غايت جذاب بود. صداش گرم بود. بامزه بود. وقتي هم كه يه ابروشو به نشانۀ موضوع جالب شد ميداد بالا و لب پايينشو گاز ميگرفت فلج ميكرد. اما از اينكه شب تو سكوت و سكون و آرامش خونۀ خودم قراره بخوابم حس رضايت خاصي داشتم. و دليلي نميديدم براي به هم ريختن اين آرامش. حالا دليلشم هر چي ميخواد خوشگل و خوشتيپ باشه. امروز هم خودم بودم. حرف زدنم. خنديدنم. عصبانيتم. نميخواستم نقش بازي كنم. حتي يه خط چشم نداشتم. بي پيرايه بودم. ميخواد خوشش بياد ميخواد خوشش نياد. اما نميدونم چرا حس ميكردم اون مراقبتر از منه. شايد اونم اينجوري بود. همينكه رسيدم تو اتاق خودمو به شكم انداختم رو تخت. چند دقيقه بعد قفل در باز شد. حال نداشتم بلند شم. صداي افتادن كفشهاشو شنيدم. رفت خودشو انداخت رو تخت و پاهاشو دراز كرد. دستامو زده بودم زير چونه ام و نگاهش ميكردم:
    -بيا بغلم كوچولو...
    رفتم و كنارش نشستم. دستشو انداخت دورم و سرمو گذاشت رو سينه اش. صداي ضربان قلبش رو ميشنيدم كه داشت بالاتر ميرفت.
    -آماده اي برات قصه بگم؟
    -قصه؟!
    يه لحظه از پشت موهامو گرفت و كشيد سمت خودش و لباشو گذاشت رو لبام. اونقدر محكم و عميق منو ميبوسيد كه انگار ميخواست منو بخوره. خودشو انداخت روم. زير سنگيني ژنرال دفن شدم. زير گلومو با دست راستش محكم گرفته بود. بيشتر از شهوت آدرنالين تو سيستمم تزريق ميشد. انتظارشو نداشتم. مگه نگفت قصه ميگه؟ دستش خيلي قوي بود و سرمو كمي مايل كرد و وقتي گوشم در دسترش قرار گرفت و صداهاي هيم هيمش كه به خاطر بوسيدن و مكيدن گوش چپم ايجاد ميكرد باعث ميشد تو پهلوهام يه حس قلقلك حس كنم. اما وقتي گوشمو محكم گاز گرفت آه و ناله ام رو نتونستم خفه كنم. چقدر لذت بخش بود حس سنگينيش. آلتش داشت ضربه ميزد به پايين شكمم. بدون رحم و مروت سنگينيشو انداخته بود روي من و در نهايت تعجب نه تنها اذيت نميشدم و نفس كشيدنم هم عادي بود بلكه حس سنگيني و چسبيدگيش به من يه حس نزديكي در من ايجاد ميكرد. البته فقط يه كورسوي ضعيف... و يه كورسوي ضعيف ديگه از تعلق... درونم خيلي خاموشيه به اين جرقه ها احتياج داشتم. هر چند فقط يه لحظه باشه. دوباره رفت سمت دهنم. صداهاي پر از حرصي كه موقع بوسيدنم ايجاد ميكرد باعث ميشد كه خجالت منم تا حدودي بريزه و صدام در بياد. مخصوصا وقتي گازم ميگرفت. قصد نداشتم بهش بگم مراقب كبودي باشه. و ژنرال هم انگار براش مهم نبود چيكارم ميكنه. دست چپش رفته بود از زير و داشت سينه هامو ميماليد. حرفهاش ميرفت تو دهنم:
    -چه خوش اندازه و دست پر كنن اينا! خدا به دادشون برسه...
    به سكس كه ميرسه خيلي سردم. اما ژنرال حالمو عجيب خراب كرده بود. براي همينم وقتي بلند شد خودم بلوزمو دادم بالا و از سرم در آوردم. سوتينم رو هم كه جناب ژنرال در آورد طوري كه غزنش بعدا ديدم كنده شده. حمله كرده بود به سينه هام و داشت زنده زنده پوستمو ميكند. دستاشو انداخت زيرم و با من چرخيد و غلت زد طوري كه وسط تخت قرار گرفتيم. داشت سينه هامو ميخورد. خواستم دستامو ستون كنم.
    -بيوفت... خودتو ول كن... من پسر بزرگي ام... از پس سنگينيت برميام... آها... آفرين دختر خوب...
    ته دلم خالي ميشد با مكيدنهاش. خيسي و گرماي زبونش كه كه تمام پوستمو خيس ميكرد و بعدش هم فوت باعث ميشد سردم بشه اما گرماي بازوهاش دور كمرم خيلي كمك ميكرد. حالم به نهايت درجه بد بود و انگار ژنرال اومده بود حالمو خوب كنه برام. اما يهو دست نگه داشت. بيشتر ميخواستم:
    -داشت به دوست پسرش فكر ميكرد. به عشقش. و در حسرت و عطش بوسه هاي مردش ميسوخت اما دم نزد در حسرت و عطش اون گازها... پشت گاري پدرش روي علوفه ها نشسته بود و به اطراف خيره شده بود. تازه از خواب بيدار شده بود... مناظر اطراف رو براي آخرين بار ميديد و ميخواست تا ابد در خاطرش ثبت بشه. بهار بود و همه جا سبز. ابرهاي انبوه و سنگين و سياه فضاي بالاي سرشون رو پوشونده بود و گاهي هم در اطراف تبديل به مه صبحگاهي ميشد. گلهاي زرد و سفيد كه سطح زمين رو پوشونده بودن مثل يك فرش رنگي دو طرف جاده پهن شده بود... ديروز هجدهمين بهار زندگيش آغاز شده بود و پدر تصميم داشت دخترك رو وقف كليسا كنه. دخترك پوست سبزه اي داشت. برخلاف رايج اروپاييها... چشمان مشكي و عميق... به عمق گناه... به عمق نابودي... از صميم قلب آرزو نداشت زندگي يك راهبه رو در پيش بگيره... دلش ميخواست در چمنزارهاي سرسبز بيرون دهكده بدوئه و با پسري كه دوست داشت ازدواج كنه و لذت مادر شدن رو بچشه. ميخواست زنده باشه... زندگي كنه... اما فقر باعث ميشد اكثريت پدران دختران خود رو به كليسا فرستاده و اونها رو وقف كليسا و صومعه كنند. يك نون خور كمتر. اين عاقبتي بود كه گريبان خيلي از باكره گان اون زمان رو ميگرفت. خدمت در صومعه. دخترك صليبي رو كه مادرش بهش داده بود به گردن داشت. صليب رو در مشتش گرفت. شكل سخت و بد فرم صليب كف دستان جوانش رو مي آزرد. دختر فرز و چابك رفت و كنار پدرش نشست. اين لحظات آخر قصد داشت در كنار پدرش باشه هر چند در سكوت... پدرش همونطور كه از كيسۀ كنارش يه تيكه نون و پنير به دخترك ميداد اسب رو هدايت ميكرد. كمتر از ساعتي به صومعه زمان داشتند كه در سكوت گذشت. ساعتي بعد پدر در حاليكه كلاهش رو لوله كرده و در دستاش ميفشرد دخترك رو به راهبه اي پير سپرد. راهبه دختر رو داخل صومعه راهنمايي كرد و اسمش رو پرسيد. دخترك جواب داد ناديا...
    به ناديا اتاق كوچكي داده شده بود بسيار محقر. سكوي نسبتا عريضي كه بخشي از ديوار بود و سطحش با تشكي مندرس پوشونده شده بود تا دخترك براي خوابيدن از اون استفاده كنه. مثل بقيۀ راهبه ها. كنار ديوار روبه رو ميز و صندلي كوچكي در اختيار دخترك قرار گرفته بود تا بتونه انجيل بخونه در نور شمع. دخترك مطيع بود. چارۀ ديگري هم نداشت. قوانين و عادات و عبادات و سختگيريهاي راهبه هاي پير به نظرش خسته كننده و غير منصفانه ميرسيد. با اينحال دخترك عليرغم ميلش تعاليم راهبه ها رو كامل ياد ميگرفت. زندگي روزانه در صومعه از ساعت چهار صبح با دعاي دسته جمعي شروع ميشد و بعد هم كارهاي روزمره. براي اينكه صومعه بتونه خرج خودشو در بياره هنرهاي دستي از قبيل دوخت و دوز و توليد محصولات كشاورزي و گياهان دارويي نقش مهمي رو ايفا ميكرد. علاوه بر اون بايد آموزش ميديدن كه چطور از بيماران پرستاري كنند و چه دارويي بهشون كمك ميكنه. بيشتر بيماراني كه به صومعه آورده ميشدن از مردم فقير بودن كه علاوه بر دارو و درمان گياهي به نيروي دعاي راهبه ها هم ايمان داشتند. بعد از يك روز كاري خسته كننده ناديا ميتونست بره به اتاقش براي نيايش و استراحت اما ناديا يه راز كوچيك داشت. شبها وقتي خسته و كوفته بر ميگشت به اتاقك محقرش انجيل رو نميخوند. در نور شمع مينشست و خيال پردازي ميكرد. به ياد بوسه هاي عشقش... لذت در آغوش كشيده شدن... غافل از اينكه چشمهاي نامرئي صومعه تمام حركاتش رو زير نظر داره... نميدونست كه خبر نافرمانيهاي پنهاني و شبانه اش به گوش برادر آگوست رسيده. تا اينكه يك شب بعد از اينكه ناديا گياهان خشك شده رو داخل شيشه هاي مخصوص ريخت و آماده ميشد كه به اتاقش بره با خبر شد كه برادر آگوست قصد ديدنش رو داره. فاصلۀ صومعه از كليسا حدود نيم ساعتي ميشد با پاي پياده. هر يكشنبه ناديا ميرفت به كليسا تا دعا كنه. وقتي ناديا و راهبۀ همراهش وارد كليسا شدند محيط گرم نوراني محيط بهشون خوشآمد گفت. برادر آگوست ايستاده بود و در حال روشن كردن شمع بود. راهبۀ همراه روي يكي از صندليها نشست و ناديا به همراه برادر روحاني رفت. آگوست چشماني سبز رنگ داشت كه دخترك رو مسخ ميكردن...
    اونقدر محو داستان شده بودم كه اصلا همه چيز يادم رفته بود.
    -پاشو... لباساتو در آر...
    -بقيه اش پس؟!
    -بقيه اشو بازي ميكنيم...
    ميخواستم بقيه اشو بدونم. چي چي رو بازي كنيم؟! من اصلا نميدونم كه داستان چيه كه بخوام بازيش كنم كه! پاشو در بيار بينم ناديا... ميخوام بقيۀ داستانو بشنوم! صداي گرم مرد موقع قصه گفتن جادوم ميكرد. خيلي حس خوبي بود بازي... همونطوري كه داشتم شلوارم و بعدش هم جورابامو با عجله در مياوردم ميديدم كه داره لباساشو كلافه در مياره. لخت شده بوديم اما رفت سمت كمد و بعد از آويزون كردن لباسهاش چمدونو آورد بيرون. درشو باز كرد. توش يه سري لباس بود. يه لباس قهوه اي رنگ بلند برداشت... كه كمرش با يه چيزي تو مايه هاي طنابي شيري رنگ بسته شده بود. اول خودش لباسشو تنش كرد و بعد هم كمك كرد من لباسمو بپوشم. براي من هم يه پيراهن بلند و سياه رنگ تنم بود با يه مقنعه مانند سفيد و يه شال مانند سياه روي اون. انگار صد ساله راهبه ام. تو شناخت جنس پارچه ها از اولشم افتضاح بودم اما جنسشون خيلي زبر نبود. نه مال من نه مال آگوست. روي در كمد يه آينۀ قدي نسب شده بود. خودمو كه توش ديدم رفتم تو فضاي داستان. و عجيب اينكه قيافه ام از هميشه جوونتر به نظر ميرسيد. حس يه دختر كه هيچ چيزي تجربه نكرده. فانتزي جالبي بود. سالها بود اينقدر احساس بيگناهي نكرده بودم. سياهي مطلق به تنم داشتم و سفيدي مطلق دور سرم. نميدونم چرا با ديدن لباسهاي تنم ترس برم داشت. يه جور ترس آميخته به شورش و سركشي. ميخواستم فرار كنم. با در آوردن اين لباسها ميتونستم برم. آگوست دستاش رفت زير مقنعه و انگار چيزي رو داشت ميبست دور گردنم. وحشتزده متوجه صليبي شدم كه از زير مقنعه بيرون افتاد و نمايان شد.عليرغم بي وزني خرد ميكرد. ميشكوند. دچار دوگانگي شده بودم. حس يه زنداني رو داشتم. اما يه زنداني كه عاشق سلول و زندانبانشه و براي همون نميتونه فرار كنه. برادر آگوست هم پشتم ايستاده بود. چقدر سياهي لباساش با سبزي چشماش تلفيق قشنگي داشتن! يه جور تضاد. انگار اونم يه جورايي به نظرم زنداني رسيد. از تو آينه به هم خيره شده بوديم. اما اون نگاهش با من فرق داشت. جنس پارچه رو شايد نفهمم اما جنس نگاه رو بدون كوچكترين مشكل تشخيص ميدم و هميشه درسته. نگاه آگوست پر از آرامش بود. آرامشي بود از جنس بيچارگي. اين نگاه رو سالها پيش تو ايران توي آينه ديده بودم. همون آرامشي كه لحظۀ فرو رفتن در باتلاق رو داري كه شايد كمتر فرو بري... آگوست خود زندان بود. خود باتلاق... گرفتار خودش بود. به همون سردي. به همون بيرحمي.
    -بعدش چي شد؟
    -حالا ناديا تو اتاق آگوسته... ببينم چيكار ميكني...
    رفت و نور اتاق رو كم كرد. يه حالتي كه انگار با شمع روشن شده باشه. تاريك و روشن بود. با ديدن لباس راهب تنش جو منو گرفته بود و به طرز غريبي بيرحم تر به نظرم ميرسيد. يه كم ترسيده بودم. نشست روي مبل و پاشو روي پاش انداخت. مثل بچگيها كه بازي خود به خود پيش ميرفت خودمو سپردم به بازي و قوۀ تخيل. آگوست اما انگار ميدونست چيكار ميكنه:
    -خوش اومدي فرزند... بيا جلوتر...
    -ممنون... ميخواستين منو ببينين؟
    -درسته فرزند... اونطور كه فهميدم از انجام فرايض ديني سر باز ميزني... دليل نافرماني و سركشي تو چيه؟
    -نافرماني؟
    -نافرماني از قوانين كليسا... از اوامر پدر آسماني دربارۀ نيايش...
    -نميدونم راجع به چي حرف ميزنيد... من...
    -جدي؟ پس زانو بزن كنار تخت و يكي از دعاهاي شبونه اي رو كه ميخوني براي من بخون... حتما يه چيزي از حفظت داري... يه دعاي مورد علاقه كه بهت آرامش ميده... اونو برام بخون...
    وا؟ چه دعايي؟ دعايي از حفظم نداشتم. زانو زدم جلوي تخت و آرنجهامو گذاشتم روي تخت. دستامو به هم قفل كردم و زير لبي شروع كردم به زمزمه كردن:
    -حتما وقتي رفتم فكر كردي دوستت ندارم...اما داشتم... به اندازۀ تمام دنيا دوستت داشتم... مگه ميشه اون چهرۀ خنده رو و مهربون رو دوست نداشت؟ مگه ميشه عاشق اون بامزگيهات نبود؟ مگه ميشه براي نورانيتت نمرد؟... وجودت نور بود برام تو اين دنياي تاريك...اما خوب... براي انتخابت احترام قايلم... حس ميكنم بي يار و همزبون موندي... بي پشتيبان... همونطور كه من تو رو تنها گذاشتم تو هم منو تنها گذاشتي... من طاقت نداشتم... صبور نبودم... ايمان نداشتم... تو رو تنها گذاشتم و رفتم و حالا ميتونم با بزرگترين عذاب دنيا زندگي كنم... حقمه نديدنت... حقمه نخنديدن با تو... حقمه نشنيدن صدات... و به جزايي كه برام تعيين شد راضي ام... فقط منو ببخش كه تنهات گذاشتم... اگه ميموندم قرار بود همين راهي رو كه تو رفتي برم... اما دلم نيومد مرگ خواهر تجربه كني... ميخواستم پناهگاهي بشم برات يه جاي ديگه... يه جاي امن... اما انگار اشتباه كردم... ازت دلخور نيستم كه رفتي چون ميدونم تو چرا رفتي... ميدونم دوستم داشتي و داري... فقط رفتي چون خسته بودي... اميدوارم حالا ديگه خستگيهات در رفته باشه...
    صداي بغض آلود مرد خشمگين و دردناك دعامو قطع كرد:
    -نگفتم اعتراف كن... گفتم دعا كن... تو حتي فرق بين دعا و اعتراف رو نميدوني؟!
    -اين دعاييه كه هر شب ميخونم... يه يادآوريه براي خودم نه بيشتر... يه جور درد دل...
    پدر آگوست آه خسته اي كشيد و اومد كنار من زانو زد.
    -اين دعا نيست! خداوند گناهان ما رو ببخشه فرزند... اما اين دعا نيست اين حق به جانب بودنه... اين طلبكار بودنه... يه راهبه كه به قوانين روحاني كليسا احترام نذاره و ارادۀ خداوند رو زير سوال ببره مستوجب مجازاته...
    -زير سوال نبردم... قبول كردم...
    -پس چرا حس كردم منت ميذاري؟ تو مگه كي هستي؟ چه ارزشي داري؟ تو يه موجود فاني هستي و بخشي از داستان زندگي... اما حس ميكنم نقشي رو كه به تو داده شده زير سوال ميبري... حق نداري فرزند... تو فقط يك حق داري و اون هم ايفاي نقشيه كه به عهده ات گذاشته شده...
    -اين نقش لعنتي چيه؟
    -اشرف مخلوقات بودن...
    -من از حيوونها بيعرضه ترم...
    -ميدوني اشرف مخلوقات بودن يعني چي؟ به اين معنا نيست كه تو از مخلوقات ديگه برتري... به اين معنيه كه تو تمام مخلوقات با همي... قدرت تمام حيوانات رو يكجا داري و به اندازۀ دونه دونۀ اونها هم بيچاره اي... قبول ضعفها و كاستيهاي فاني بودنت اولين وظيفۀ توئه... و استفاده از اين فرصت كوتاه فاني... تا درد رو بشناسي... تا رنج رو بشناسي و سعي كني كمترش كني... شايد حتي براي خودت درد داشته باشه وقتي سعي كني درد اطرافيانت رو كم كني... حتي اگه پسر كوچولوي خودت باشه كه با ام دي دي اس متولد ميشه و تو مجبوري بين مدتي كوتاه داشتنش يا مدتي كوتاه درد بيشتر كشيدنش انتخاب كني... و قيمت اين انتخاب رو ميپردازي... زنت تركت ميكنه و تو رو قاتل پارۀ تنش ميدونه... پارۀ تني كه در هر صورت رفتني بود فقط كمتر درد كشيد... خودت هم از وسط دو نصف ميشي... قاتلي يا عاشق؟ هر دو... يا هيچكدوم؟ انساني يا حيوان؟
    برگشتم سمتش. چشمهاي سبزش پر از اشك بودن اما سريع پاكشون كرد و رفت تو نقشش:
    -مدتهاست كه به صومعه نقل مكان كردي. مگه به خواست خودت نبود؟
    -نه...
    -آيا قصد داري صومعه رو ترك كني؟
    -اي كاش ميشد...
    -من احساس ميكنم شيطان در درون تو هلول كرده...
    شيطان؟! در درون من؟ ماشالله به من كه ميرسه شيطان هم كسخل ميشه... آخه بياد تو من كه چي بشه؟ نه اونقدر خوشگلم كه بتونه كسي رو با من اغفال كنه... نه هم اينكه مقام و منسب به درد بخوري دارم كه بگه ميتونه يه استفاده اي بكنه... شيطان اگه اونقدر بي عرضه اس كه معطل من باشه بايد از كون دارش زد. خودم يه هيزم نيم سوخته از جهنم بردارم و فرو كنم به كون بيعرضه اش. از تصور اينكه شيطان با اون ابهتش داره جيغ ميزنه و من دارم دنبالش ميدوئم كه ترتيبشو بدم خنده ام گرفت. اما ترسيدم اگه بخندم بي احترامي باشه به بازيمون.
    -فكر نكنم...
    -ميبينيم... بلند شو بايست...
    همينكه ايستادم يه دونه محكم زد به پشتم. براي اينكه نيوفتم دستامو گذاشتم روي تخت كه بعدي رو بدتر زد. بر خلاف اون چيزي كه فكر ميمردم اسپنك درد داشته باشه اصلا درد نداشت. حداقل اونقدري كه فكر ميكردم درد نداشت. گاهي دستشو به حالت نوازش ميكشيد رو پشتم و بعد دوباره ميزد.
    -تنبيه شدي؟
    -درد نداشت خيلي...
    -پس طاقتت بالاس. منم ميدونم چطوري بهت درد بدم كوچولو...


برچسب: ،
+ نوشته شده: ۱۰ بهمن ۱۳۹۶ساعت: ۱۱:۳۳:۱۸ توسط:داستان| بازديد : | نظرات (0)

استرسي كه نابودم كرد


    با سلام؛اول از همه ميخوام بگم اين داستان يا به قول معروف خاطره صحنه +۱۸نداره و اگه دوست دارين بخونيد...فقط يه سرگذشت كوتاه هستش.
    من اسمم تينا هست و الان ۱۷ سالمه اين سرگذشت مربوط به تابستان كلاس دوم ابتداييه.
    من ۸ ساله بودم و برادر كوچكترم ۶ سال.داداشم خيلي بيش فعال و شلوغ بود و بهانه ميگيرفت پدرم كه كارمند اداره دولتيه با ما نيومد و من و مادر و برادرم براي سرزدن به خانواده پدريم راهي (....) شده بوديم.
    يه روز با برادرم و عموي كوچيكم به پيتزا فروشيشون رفتيم عموهاي من بصورت شراكتي فست فود دارن. يكي از پسرعموهاي پدرم به مغازه اومد و بعد احوالپرسي با من و داداشم شوخي كرد. من و برادرم با هم گفتيم كه با عمو اكبر(همون پسرعمو بابام) ميريم خونشون و موتور سواري هم ميكنيم.عموم هم اجازه داد و رفتيم خونشون. اولاش كه گرگ بازي و قايم موشك بازي كرديم بعد ي پتو اورد و به داداشم گفت برو چشم بذار بعد منو كشيد زيرپتو و بوسم كرد.اونموقع عقلم قد نميداد كه لب گرفته. الان كه بهش فكر ميكنم با خودم ميگم چرا اصن كاري نميكردم؟ بعد ولم كرد و يه برجك داشتن كه محمد داداشم بزور و جيغ 
    ميگفت من بايد بالا برم.اول داداشم و فرستاد(قشنگ جلو چشممه بهم چي گفت) اجازه ميدي زيپ شلوارتو باز كنم؟ خوب يادمه كه اشكم در اومد و گفتم نه...از اون ماجرا چندسال گذست و من فيلم "هيس دخترها فرياد نميزنند" رو ديرم و فكر ميكردم بكارتمو ازم گرفته...يه روز هم تو مسافرت به مادرم گفتم و كلي با هم گريه كرديم. بعد از اون هرچقد مامانم اصرار كرد بريم براي معاينه زير بار نميرفتم و ترس داشتم تا اينكه چند ماه پيش با مامانم براي درد قاعدگيم رفتيم دكتر زنان و منو معاينه كرد.فهميدم كه فرضم غلط بوده و بكارتمو دارم. و بخاطر اين موضوع خيلي خوشحالم...فقط از همه ميخوام هيچوقت نذارين بچه هاتون با غريبه ها برن بيرون و اطلاعات درست و كافي در اختيارشون بذارين.هرچند كه من بچه بودم ولي الان خوشحالم و اگر روزي دختر دار شدم هيچوقت نميذارم با غريبه ها بيرون بره.


برچسب: استرسي كه نابودم كرد،
+ نوشته شده: ۱۰ بهمن ۱۳۹۶ساعت: ۱۱:۲۸:۰۶ توسط:داستان| بازديد : | نظرات (0)

من و مسافر


تاكسي تلفني بالا شهر كار ميكردم شيفت شب ساعت دو و نيم بود اومدم بيرون يه سيگار بكشم ديدم يه ماشين جلو اژانس زد ترمز يه دختر و پسر ازش پياده شدن خداحافظي كردن رفتن داخل برا گرفتن ماشين ، از قضا نوبت خودم بود صدام زد منشي رفتم رسيدو گرفتم سوارشون كردم ، بس كه هوا سرد بود و تو عالم خودم بودم خيلي به قيافاشون توجه نكردم ، دختره نشست عقب پسره اومد جلو نشست ، تعجب كردم راه افتادم يه اهنگ آرمين گذاشته بودم پسره هي ميزد از اول پخش بشه كاريش نداشتم ، دختره زودتر پياده شد دروباز كرد ولي موقع پياده شدن زد رو شونم يه چشم و ابرو تو اينه برام اومد و رفت ، پيش خودم گفتم دس خوش چه حالي پخش كرد خوشگله ... هيچي راه افتادم ديدم هي پسره زير چشمي نگاه ميكنه دستش يواش ميزنه به دستم رو خودم نياوردم نامرد يه مسير كه مستقيم ميشد رفتو از كوچه پس كوچه برد منم چه ميدونستم خونش كجاست فقط ميگفت و ميرفتم رسيديم بالاخره كرايه رو حساب كردم،موقع پياده شدن ديدم تكون نميخوره نگاش كردم لباش قنچه كرد گفت بوسم كن ، تازه صورتش درست ديدم يه سرمه كشيده بود دور چشماش و ظريف مريف و قشنگ بود
دلم سوخت براش لبشو نه ولي صورتشو بوسيدم ...از حرفاي كه ميزدن تو ماشين كه حتي برا صبحونشونم ميخواستن دور همي برن تو يه هتل خوب و جايي كه پيادشون كردم فهميدم مايه دارم هستن، هيچي درو خودم باز كردم گفتم برو ديگه گفت بيا تا بالا ،ميترسم! گفتم نه ديگه شر نشو ، يه كيف كوچيك داشت انداخت رو كولش انگار اينا كه قهر ميكنن خيلي دخترونه رفت سمت در اپارتمانش كليد انداخت رو در اصلي و نگاه به من ميكرد ديوث، گفتم هرچي بادا باد شايد پولي توش باشه شيشه ماشينو دادم بالا خاموش كردم درو قفل كردم رفتم سمتش خنديد درو كه باز كرد بهش گفتم خب چيزي به من ميرسه يا نه ؟ گفت خودم ... گفتم نه خودت كه هيچي اگه برنامه اي باشه چي گير من مياد گفت هرچي تو بخواي ، رفتيم بالا خونش عين باشگاه بدنسازي بود ولي نميدونم كي ازين دستگاه ها استفاده ميكرد خودش هيكل ضعيفي داشت، گفتم من عجله دارم سه سوت رفت تو اتاق اومد بيرون ديدم لخته منم فقط شلوارمو دراوردم يه تيكه از سالنش فقط فرش بود خوابوندمش همونجا خيلي سفيد بود عين دخترا هم اهو اوه ميكرد اولشم گفت بذار بخورم ولي گفتم ديرمه نميشه دفعه بعد ، يه ده دقيقه اي كردمش ابمم ريختم داخلش نميذاشت بلند شم ميگفت بذار تو بغلت باشم چقدر تنها بخوابم شبا اينجا ،اون كاملا احساسي شده بود من خندم گرفته بود گفتم حالا يه شوهر خوبي برات پيدا ميكنم ميگفت نه كي بهتر از تو ... گفتم برو بابا حتما هركي ميارتت خونه دلت ميخواد شوهرت بشه قسم خورد گفت تا ديدمت به دختره گفتم ازت خوشم اومده و اين حرفا ، بعد تازه فهميدم اشاره دختره واسه چي بود ، سرتون درد نيارم ول كن نبود كيري كه تا بيخ تو كونش كرده بودم نميدونم با چه رغبتي ولي تا ته كرد تو دهنش و چند دقيقه خورد كارا كه تموم شد شلوارو پوشيدم ديدم يه گيتار ته اتاقي كه درش باز بود گذاشته رفتم ورش داشتم اوردم بيرون گفتم گيتار ميزني گفت نه تزينيه بلد نيستم گفتم خب من ببرم ياد بگيرم گفت برا خودت اقا منم عين بز كه بهش تيتاپ ميدن خوشحال شدم ، گيتارو بدون كيف و تشكيلات اوردم بيرون دم در وايسادم كفشم بپوشم يواش گفت شمارت ... منم خنديدم گفتم تو اسم من پرسيدي كه حالا ميخواي شمارم بگيري؟ دوباره پوزشو كرد تو هم منم يه شماره و اسم الكي بهش دادم كه بعد شر نشه زود خدافظي كردم اومدم ، بعد ازاون نديدمش ديگه ولي بعد مدتي از منشي شنيدم يكي زنگ ميزده كه ميگفته كد 113 اگه ميشه برام بفرستين... كد منو رو رسيدي كه موقع پياده ميشن بايد امضا كنن ديده بود.. بازم داستان از تاكسي تلفني دارم كه بعد حوصلم شه براتون ميگم.



برچسب: من و مسافر،
+ نوشته شده: ۱۰ بهمن ۱۳۹۶ساعت: ۱۱:۲۷:۴۵ توسط:داستان| بازديد : | نظرات (0)

بوسه هاي پاشكسته


     

    يك تكه پوست روي استخوان شده بود . زرد و تكيده ، از آن همه شور و نشاط اثري نبود . روزي كه به محله ي ما آمده بودند ، شكوفا از جلوه هاي رشد بود ، زيبا ، جوان ، جسور . هر مردي مي توانست تمنايش را داشته باشد. نيروهاي انفجاري بلوغ چنان به جنب و جوش آورده بودش ، هيچ خط قرمزي مانع از عشوه گريهاي او نمي شد . دو سه نفر از جوان هاي علاف محل سركوچه ايستاده بودند ، براي دوستي با او سر و دست مي شكستند . هر از گاهي از غفلت خانواده اش بهره مي جست ، با ساق هاي برهنۀ برفي ، با خرمن گيسوان خرمايي روي تراس ظاهر مي شد ، خودي 
    نشان مي داد ، بعد با شتاب ناپديد مي گشت


    بين خانه هاي ما يك كوچه باريك چهار متري فاصله بود. در حياط خانۀ ما درست روبروي يكي از پنجره هاي خانه آنها باز مي شد . اگر در كوچه كسي رفت و آمد نمي كرد ، براحتي با يكديگر مي توانستيم صحبت كنيم ،اما كوچه خيلي شلوغ بود . روي يك برگ كاغذ А4 با ماژيك درشت نوشتم » اسمت چيه ؟ « لاي در حياط را باز كردم ، كاغذ را گرفتم روبروي پنجره ، طوري كه راحت بخواند . لب خواني كردم ، مثل ماهي هاي تنگ بلور لب هاي سرخش باز و بسته شد ، بي صدا گفت : مريم كه البته دروغ مي گفت ! اسمش شهلا بود و مدت زيادي طول نكشيد كه اينو فهميدم 
    بعد ها چنان گستاخ و جسور شده بود ، هر جواني از كوچه عبور مي كرد ؛ با يك چشمك و يك بوسه از جانب او غافلگير مي شد .
    من نيز از آن همه چشمك ها ، بوسه هاي هوايي ، از راه دور بي نصيب نبودم ، توي دلم قند آب مي شد ، فكر مي كردم آن بوسه ها ، چشمك ها تنها در انحصار من است . تصور مي كردم بايد آدم خيلي جذابي باشم ، كه 
    مورد توجه دختر زيبايي مانند او قرار گرفته ام ، چقدر احساس خوشبختي مي كردم
    همان روزها از روي تراس بوسه پرتاب مي كرد ، پدرم ديد ، گفته بود : دختر جون بوسه پرتاب نكن ، مي افته پاش مي شكنه ، دستش را دراز كرده بود گفته بود ، گناه داره بده من ببرم بهش بدهم .
    اونروزها پايين دست زمين 33، مشغول ساختن كلبۀ رويايي خود بودم

    پنجره اتاق من مشرف به بام خانۀ آنها بود ، خانه كه بودم صبح ها با طلوع سرخي لباس هاي زير او روي بند رخت از خواب بيدار مي شدم . شب ها با لالايي گيره هاي رخت ، كه به پنجرۀ اتاقم مي خورد ، آرام به خواب رنگين عميقي فرو مي رفتم ، بعد ها تعداد گيره هاي رخت به حدي رسيده بود ، يك گلدان خالي بزرگ پراز گيرۀ رخت پس انداز كرده بودم 
    ساخت كلبه طولاني شد ، موقعيتي فراهم شده بود ، تا با انواع حرفه ها از نزديك آشنا شوم ميشود گفت يك دورۀ كامل كار درماني را پشت سر گذاشتم . تا آن وقت و طي آن 22سالي كه از خدا عمر گرفته بودم دست به سياه سفيد نزده بودم . اعتقاد راسخ داشتم كار مال تراكتور است ولي در ان مدت آنقدر با فورقون از پايين تپه ماسه حمل كرده بودم ، ساعد دست هايم مانند بيل پت و پهن ، زانوهايم مثل كندۀ درخت زمخت شده بود . با هر شغلي كمي آشنا شدم ؛ بنايي ، نجاري ، رنگ كاري ، باغباني ، كمي هم آشپزي .
    وقتي براي اولين بار نهال كوچكي را كه كاشته بودم ، گل داد از شادي جيغ كشيدم ، در پوست خود نمي گنجيدم . 
    بلاخره كلبه آماده شده بود ، كلبه اي رويايي با رنگ مشكي مات و پنجره هاي قرمز جگري ، تصميم داشتم هرچه زود تر از او دعوت كنم تا به كلبه ام بيايد آخر او مسبب الاسباب بود 
    غروب بود ، وارد كوچه شده بودم از روبرو مي آمد ، دور بر خود را نگاه كرد توي كوچه كسي نبود،
    با لبخند گفت : پسر چرا نجنبيدي؟! 
    ان لحظه منظورش را نفهميدم اما زمان هم براي فهماندن منظور او چندان منتظرم نگذاشت 
    داشتيم شام مي خورديم كه مادرم گفت خبرداري شهلا ازدواج كرده : وا رفتم لقمه در گلويم پايين نمي رفت ، 
    توي دلم گفتم :چه زود..... حيف شد !!
    مدت طولاني از او خبري نداشتم .
    سر كوچه ميرفتم كه يكباره جلوي پاهايم آب ريختند ، كمي خيس شدم ، كركر خنده اش را شنيدم ، به پشت بام نگاه كردم كسي نبود .


    فرا رسيدن محرم شهر را مشكي پوش كرده بود و از دختر و پسر، پير و جوان ،خرد وكلان را به خيابانها كشانده بود هماهنگي دسته جات عزادار ديدني بود جو اواي حزن انگيز مداحاني كه بايد در يكماه روزي يكسالشان را در مياوردند هرچه سوزناكتر به گوش ميرسيد اما فقط كافي بود در گوشه اي به تماشا بايستي تا شاهد رد و بدل شدن نگاههاي پنهاني و اشارات نهاني كساني باشي كه به هواي كامجويي و چشم چراني دامان عزاداريها را به هوسراني و شهوت طلبي ملوث ميكن و ادمو نسبت به اصل و اساس وفلسفه عزاداري هم به ترديد مي اندازن

    اين نوع نگاه ها را مي شناختم ؛ خودم هم مبتلا به آن بودم ، نگاه جوان هاي سينه زني كه ، با نگاه دخترهاي دم بخت در 
    حاشيه خيابان در هم گره مي خورد . بعضي از اين جماعت انگار به نمايشگاه مد آمده بودند ، با رخت و لباس شيك با آرايش سر و 
    صورت جلوه مي فروختند .
    ميان جمعيت كنار تير برق ايستاده بود . شيرين دختر شيرخواره اش را در آغوش گرفته بودو لبخند محوي رو لبهاش يود ، 
    راستش من آدم سفت و محكمي نبودم ، ايمانم به بادي بند بود . وسوسه شده بودم ، ته دلم بدم نمي آمد با او رابطه برقرار كنم


    تازه جوان بودم و معنوياتم مث اكثر همسن و سالهام رو مود شل كن سفت كن بود يه روز ميشدم گربه ي عابد و زاهد ، جعفر طيار رو ميگذاشتم در جيب كوچكم،فردا كه ميشدم گبر و ملحد دو اتيشه اي كه نگو ؤ نپرس درست مث نسيم پاييزي متغير و فاقد ثيات و انروزها هم كه خدا ترس شده بودم 
    روي شيشه پنجرۀ اتاقم روزنامه چسبانده بودم كه مثلا خير سرم هواي ديد زدن بر و بوم همسايه كمتر به دلم بيفتد آنروزها سيامك بعد سه سال از كانادا تازه آمده بود ، مهمانم بود . مي گفت آنجا هم خبري نيست ، امكانات فراوان است حيف....اما نه براي ما ، معتقد بود بايد پشت سربچه هاي دروازه غار نماز خواند ، مي گفت دريغ از يك جو معرفت . آنجا به ما مي گفتند رنگين پوست ، مثل افقاني ها با ما رفتار مي كردند ، آدم دست چندم بوديم .....در همين حين گيرۀ رختي به شيشه پنجره خورد ، از بالكن نگاه كردم : موهايش را كوتاه كرده بود ، با چشم هاي سبز از روي بام نگاه مي كرد ، دلم لرزيد ، باز چشم
    ك ، باز بوسه ، باز عشوه گري . 
    سيامك از سوراخي روزنامه همه چيز را مي ديد ، سخت به هيجان آمده بود ؛ گفت : پسر دست از معلم بازي بردار كار را تمام كن .دستخوش احساسات شديدي شده بودم ، افكار ضد و نقيضي آزارم مي داد ، بين روح و جسم ، طبيعت و وجدانم ، جنگ سختي در گرفته بود ، در تاريكخانه ذهنم بدنبال بهانه اي مي گشتم تا عبور از خط قرمز ها راموجه 
    جلوه دهم ، به عواقب رابطۀ خود فكر كه ميكردم ، احساس شرم و گناه بسراغم مي آمد ، خود را سرزنش مي كردم به محاكمه مي كشيدم ، براي خودم قاضي شده بودم ، حكم صادر مي كردم . بخودم مي گفتم : دزد ناشي از روي جهل و نياز در تاريك به سرقت مي رود ، دزد ناموس از روي آگاهي با فانوس .


    دست خودم نبود ، به ديدنش خو كرده بودم ، براي ادا اطوارهايش دل تنگ مي شدم ، مثل كبك سر زير برف داشتم ، دلم خوش بود كسي از نظربازي ما خبر ندارد . بالاي بام عشوه گري مي كرد . از روي بالكن محو تماشاي او بودم ، يك لحظه حس كردم ، حصير پنجره اتاق طبقۀ دوم خانه اش تكان خورد ، انگار دو چشم نا پيدا رفتار مرا زير نظر داشت . 
    ترسيدم ، احساس حماقت و بي كفايتي ميكردم ، فكر كردم بازيچه شده ام ، با شتاب به اتاق برگشتم و با انكه اسيرش شده بودم اما با اين حس لعنتي احمق دانسته شدن هم ابم به يك جوي نميرفت
    براي رفع هر گونه اتهام از خود ، دست بكار نوشتن نامه اي بلند بالا شدم . نامه اي به اين مضمون : گاهي طبيعت شوخي هاي بيرحمانه اي با ما دارد . بين من و تو هيچ عشق پايداري ريشه نخواهد دواند . از زمين تا 
    آسمان بين ما فاصله است ، رفته بودم توي فاز نصيحت : ببين شهلا خانوم ! تو شوهرداري ، مادر هستي ، سعي كن از 
    اين پس براي شوهرت همسر وفادار ، براي دخترت مادر مهرباني باشي ، ارزشهاي اخلاقي جامعه سخت قضاوت مان ميكند . بايد صادقانه اعتراف كنم ، من آدم لذت طلب ، اسير طبيعت خود هستم ، اين چيزي كه مرا به حركت وا مي دارد 
    نامش عشق نيست ، اين شهوتي كور است . تو خوب مي داني من تحت فشار هستم . نامه را نشان دادم ، گويي حدسم 
    درست بود ، شهين خواهرش از جيك و پوك ما خبر داشت . از پشت حصير شاهد بي تابي هاي من بود . الهام دختر خواهرش آمد نامه را برد . خيلي دلم مي خواست حين خواندن نامه واكنش او را ببينم ، غافل گير شده بود ، هيچ انتظار نداشت به سادگي با يك نامه او را پس زده باشم . روي بام آمد ، بر افروخته پر از خشم ، نامه ام پاره پاره كرد ، تكه هاي كاغد چون برف در كوچه باريدن گرفت ، هنگام عبور از كوچه ، از پشت سر شنيدم ، با لحن تندي گفت : كثافت بي كلاس ... روز اول كه ديوار كلبه را تخته مي كوبيدم ، يك كارمند شهرداري با يك اخطاريه آمده بود ، گفت : » آقا نسازيد خراب ميكنيم!
    اينجا قراراست مصلي ساخته شود 
    مانده بودم اينجا را از كجا پيدا كرده معلوم بود كسي راپورتم را داده وگرنه اينجا كه من كلبه ام راساخته بودم حتي تا ده پونزده سال ديگرهم‌ شهريت پيدا نميكرد
    چكش را محكم روي ميخ كوبيدم ، گفتم ما كه فعلا بيكارهستيم ، مي سازيم شما هم بياييد خراب كنيد . 
    به يكهفته نكشيد وعده ويراني شان 
    كارگر قلچماق از طرف واحد تخريب شهرداري آمدند كلبه روياهايم را خراب كردند . 
    پشيمان از نوشتن نامه ، خود را سرزنش مي كردم
    خبرش مثل بمب توي محل تركيد ، هر تكه اش خوراكي شده بود براي زن ها تا در مجالس روضه خواني سخن سرايي كنند ، از قوه تخيلشان كمك بگيرند ، به آن قصه شاخ و برگ بدهند ترسيدم مبادا پاي من هم به ماجرا كشانده شود . 
    گفته بود "مطلقه است " ، براي رد گم كني ، آدرس خانۀ پدرش را داده بود ، كوچه شلوغ بود ، همسايه ها جمع شده بودند


    ، براي تحقيق محلي از منكرات آمده بودند ، كار بالا گرفت ، خانوادۀ همسرش ، شوهر معتادش را تحت فشار قرار داده بودند ، كه ، تحمل اين بي آبرويي را ندارند ، حتما بايد شهلا را طلاق بدهد ، همسرش باورنمي كرد ، شهلا با يك مرد غريبه در اتوبان كرج در يك ماشين مدل بالا دستگير شده باشد. 
    بيكار شده بودم در خانه كتاب زن سي ساله را مي خواندم ، شباهت هاي عجيبي بين شهلا و شخصيت اصلي رمان بود، 
    به خودم گفتم ، هيچ رويدادي الكي نيست . هر عملي عكس العملي در پي دارد . در خانه حبس شده بود ، ديگر به بام نمي آمد ، در انتظار حكم دادگاه بود . دستخوش احساسات شديدي شده بودم ، 
    به خودم مي گفتم ، پسر ورش دار و برو توي يك شهرستان دور ، با او ازدواج كن ! 
    جواب مي دادم آخه با كدام كار و درآمد . 
    دلم ميخواست نقش قهرمان ها ، آدم هاي فداكار فيلم هاي فردين را بازي كنم . عيبي ندارد ، بگذار مردم هرچه مي خواهند بگويند ! كتاب را توسط مادرم به او هديه كردم . در اين فكر بودم شايد پايان اين شب تاريك سپيد باشد او بتواند از روزهاي تار و تلخي كه در پيش داشت ؛ به سلامت عبور كند ... !


    پايان .........


برچسب: بوسه هاي پاشكسته،
+ نوشته شده: ۱۰ بهمن ۱۳۹۶ساعت: ۱۱:۲۷:۲۴ توسط:داستان| بازديد : | نظرات (0)

بي دي اس ام يعني... (۱,2)


    بي دي اس ام يعني... (۱)

    1396/10/17

     

    مرد سياهپوست كه اسمش يادم نمي اومد, داشت لباسهاشو ميپوشيد كه بره بيرون از هتل سيگار بكشه... هنوز شرتشو تنش نكرده بود و كيرش مث لوله پوليكا آويزون مونده بود و تلو تلو ميخورد جلوي چشمام. منم لخت رو تخت نشسته بودم و داشتم از درد ميمردم.
    -پس اسپنك چي شد؟
    -آخ يادم رفت از بس هول بودم! از بس خوشگلي, اصن اختيار از كف دادم... راند بعدي اسپنكت ميكنم... يه سيگار بكشم الان ميام... خودتو آماده كن كه اومدم...
    همون از بس خوشگلي رو كه گفت, فهميدم مسخره ام كرده. اول سكس بهم گفته بود بار اول از جلوئه و راند بعدي ميخواد از كون سكس كنه و منم قبول كرده بودم. حتما الان خيلي دلشو صابون زده بود براي كون... تو چيزي كه من ميخواستم بهم نده, اونوخ من به تو كون بدم... خيلي زرنگي؟
    -منتظرتم ها...
    -پس كليد نميبرم...
    -بيدارم... درو باز ميكنم برات... بدو كه منتظرم...
    يه لبخند مليح زدم و يه بوس كف دستم فرستادم طرفش. اما اون كه رفت, سريع لباسامو تنم كردم و كوله پشتيمو برداشتم و از اتاق زدم بيرون. كليد اتاقو نبرده بود. يكي از كليدها كه تو ورودي زده شده بود تا چراغها روشن بمونه. اون يكي هم تو جلدش رو ميز تلويزيون بود. جفتشونم برداشتم و با خودم بردم. از زير يكي از درها دادم تو. بچه كوني! حالا بگرد دنبال كليد تا پيداشون كني. قرار بود شبو پيشش تو هتل بخوابم, اما انگار قسمت نبود. فكر كرده بودم با آدم طرفم... تو دلم هر چي فحش بود كشيده بودم به هيكل جد و آبادش. بدجوري عصباني بودم. اينم مث بقيه فقط به خودش فكر ميكرد. تازه فك كرده راند دومي هم داره احمق... تو چت بهم گفته بود از بي دي اس ام خوشش مياد و وقتي منو ببينه قراره منو ببنده و يه كتك اساسي بهم بزنه... تازه گفته بود دوربين هم مياره فيلم بگيره. ميگفت فيلمو ميده به من كه بعدها دوباره نگاه كنم... دوربين رو كه ماشالله يادش رفته بود بياره... طنابها رو هم ميگفت از استكهلم ميخره كه اونم چون خسته بوده خوابيده بوده و نخريده... دلم به همون اسپنك خشك و خالي خوش بود, كه همونشم نزد...هر چي گفتم اسپنكم كن گفت باشه يه كم ديگه... حالا تو هم, راند دوم كيرتو بكن تو كون خودت تا حالت جا بياد, عنتر عوضي! دلم بدجوري كتك ميخواست... به اندازۀ كافي عمر كردم كه بدونم آدمها قرار نيس چيزي رو كه بهش احتياج دارم بهم بدن... تو طبقه هاي مختلف هتل چرخيدم, تا بره. لاي پامم جر وا جر كرده بود حمال. كير بود يا خرطوم فيل؟ راند دوم بهت خوش بگذره جناب... اسمش چي بود؟ هر چي بود مهم نيس... قطار گرفتم و رفتم خونه... بايد ميدونستم سنگ بزرگ علامت نزدنه... خريت خودم بود كه اصن باور كردم و رفتم...
    فرداش كه از خواب بيدار شدم, كف جفت دستام و از چهار جا رد ناخونهام زخم شده و خون اومده بود. موقعي كه فنجون بزرگ قهوه رو گرفتم بين دستام, كف دستام سوخت. اونجا بود كه فهميدم كف دستام زخمه. ديشب نفهميده بودم كي زخم شده بود. يادمه از اون سكس تخمي مزخرف كه برگشتم يه مقدار مشروب ريختم كه دردم يادم بره... وقتي داشتم ميزدم تو شقيقه هام؟ يا رونهام؟... زياد از ديشب چيزي يادم نمي اومد. يه بطري كامل مشروب خورده بودم... امروز كه ميخواستم دوش بگيرم ديدم رون پاي راستم هم از دو جا دراز سياه شده. اينا رو با چي زده بودم كه اينجوري سياه شده بود؟ ورمي هم كه داشت رونم و سفتيش بهم ميگفت رونم از داخل پاره شده. بازم همت خودم! ميگن كس نخارد پشت من, جز ناخن انگشت من... البته روي شقيقه ها و پيشونيم هم قرمز بود و درد ميكرد. يكي دو جا هم سرم ورم كرده بود. كمي بعد فنجون قهوۀ شكسته تو سينك يادم انداخت كه فنجونو رو كله ام خرد كرده بودم. شايد فكر كني من ديوونه ام... اما نيستم... بدبختي همينجاس... اتفاقا به بقيۀ آدمها كه ميرسه خيلي هم مراقبم مخصوصا بچه ها... اما به خودم كه ميرسه...ميشه گفت يه كمي عصباني ام... با خودم يه تصويه حساب شخصي دارم, كه نميدونم كي صاف ميشه. شايدم بشه اسمشو گذاشت خوددرگيري... شايدم كسخلم...در اين رابطه هنوز بين علما تفرقه هس, كه من دقيق چه مرگمه... اما ايني كه دارم ميكنم, زندگي نيس ديگه... خودمه... ظرفهاي چند روز گذشته, كه تو سينك تلمبار شده بود رو, با آب داغ و عليرغم زخمهاي كف دستم, شستم... يعني يه آدم چقدر ميتونه؟ ها! ديشب عارف شده بودم و فكر ميكردم آخه ناديا تو چقدر خري؟ هنوزم باور ميكني؟... در اصل الاغ درونمو داشتم كتك ميزدم...
    تا حالا سيگار كشيدي وقتي اونقدر فشار روته, كه فقط با سيگار آروم ميشي؟ الانم كه مده... فشار مياد بهت, زرتي پناه ميبري به سيگار... سرطانزا نيس, كه هست... دندونهاتو زرد نميكنه, كه ميكنه.. سرفه نميندازه تو گلوت, كه ميندازه... خلاصه كيه كه ندونه ضررهاي سيگار چيه؟ حتما خودت از من بهتر ميدوني... اما با علم به اينكه سيگار قراره به گات بده, بازم ميكشي...
    بي دي اس ام براي من و امثال, من حكم سيگار براي تو رو داره... وقتي فشار زيادي رومونه, ما هم پناه ميبريم به درد بيشتر... دردهاي جسمي باعث ميشه اون درد روحيمون كمتر بشه... تو با سيگار خودتو به گا ميدي و آروم ميشي... من با ضربه هاي كمربند و شلاق... هر دومونم ميدونيم برامون ضرر داره اما...
    ..........................
    -ميخوام هزار سال ازم خوشت نياد!!!!!!!!
    چندتا هم علامت تعجب گذاشته بود كه جمله تبديل به فرياد بشه... اينو يكي اين اواخر بهم گفت كه باهاش چت ميكردم. حق هم داشت. ايراني بود و تصميم به سكس داشتم باهاش. آلت خيلي گنده اي داشت كه ميدونستم قراره اذيتم كنه و زيرش زار بزنم و بهم بد بگذره. براي همونم ميخواستم باهاش سكس كنم. مخصوصا كه گير داده بود كون هم ميخواد... كور از خدا چي ميخواد؟ ايشون دو تا چشم بود با تلسكوپ فضايي هابل! عكس آلتشو كه برام فرستاد, زهره ترك شدم تا حدودي... و خود آزار درونم همچين بگي نگي, به وجد اومد... اما كمي كه چت كرديم, احساس كردم بيش از حد بينمون سوتفاهم به وجود مياد... منم كه كلا با ايرانيها مشكل دارم براي همونم نشد كه بشه... البته حقم بود اينو بهم بگه ها. اونو منكر نميشم. اشتباه از من بود. نبايد چت ميكردم وقتي مريضم. شايد دلم ميخواست احساس نرمال بودن بكنم كه البته نكردم. هر چي بيشتر باهاش چت كردم, بيشتر فهميدم من مريضم و نميتونم با ايرانيها مراوده داشته باشم. يا بهتره اينطوري بگم... من بيش از حد گرفتار واقعيتگرايي شدم... ايرانيهاي ديگه بيش از حد گرفتار باورها و آرمانگرايي خودشونن... انگار كه دو تا زنداني, هر كدوم از يه انفرادي با هم چت ميكردن, كه به هم دل ببندن... نشدنيه... حالا كدوم يكيمون حبس ابده و كدوممون آزاد ميشه نميدونم... شايدم من بهم حبس ابد خورده... اون نه... يكي از مهمترين دلايلي كه نميتونستم با يه ايراني سكس كنم اينه كه حس ميكنم حقم ضايع ميشه. حالا اون بندۀ خدا چيزي هم بهم نگفت, اما ميگن مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسه... خيلي راحتتره به آنگولايي ها اعتماد كنم تا ايرانيها... گفتم كه... تجربۀ خوبي ندارم از ايران و ايراني...
    مردها فقط سكس براشون مهمه. نه فقط ايرانيها... اين اواخر خارجيها هم مهر تاييد زدن به تز بنده. نميخوام هم همه رو با يه چوب بزنم. اين بي انصافي ميشه. مردها هميشه موجودات قوي و محكمي هستن كه ميتوني بهشون اتكا كني و آينده اتو باهاشون بسازي. مخصوصا وقتي دوستت دارن و ازت حمايت ميكنن و... اما نميدونم چرا همه چيز به من كه ميرسه يهو برعكس ميشه! ايراد از منه... من يه ايراد كوچيك دارم... تا حالا شنيدي ميگن من يه زنم كه تو بدن يه مرد گرفتار شده, يا بالعكس؟ حالا من يه مرد گي هستم ,كه تو بدن يه زن گرفتار شدم. از اول اينجوري به دنيا اومدم, يا وسط راه اينجوري شدمشو نميدونم. من نميتونم اداي زنها رو در بيارم و خودمو بزنم به عجز و ناتواني كه به كمك يه مرد احتياج دارم. يا عشوه بيام... اصن واسه ام افت كلاس داره... سرشكستگي مياره! اينم به مزاج مردا همچين بگي نگي خوش نمياد... به من كه ميرسه لجشون در مياد و ميرن...
    اين اواخر با ۵ تا مرد مختلف سكس كردم. جنده نيستم. اما وقتي مرده بعد از يك بار سكس, د بدو كه رفتي در ميره, منم آدمم... لازم دارم با سكس خودمو خالي كنم... شوهر هم كه نداريم قربونش برم... پس مجبورم بگردم دنبال نفر بعدي و فقط اميدوار باشم منو به عنوان پارتنر سكسيش قبول كنه... كه اونم نميكنن... تازه الان ميفهمم انسانها به من كه ميرسه خيلي دو رو ميشن... چرا؟ توضيح ميدم...
    من هيكلم بد نيس... لاغرم... قدم هم بگي نگي نرماله... نه خيلي كوتاه نه خيلي بلند... سينه هام هم سربالا و رو فرمه. گودي كمر دارم... خلاصه هيكلم به زن سي و هفت هشت ساله نميخوره... قيافه ام هم كه ئه... كار راه بندازه... اگه ديديم قرار نيس بشاشي تو شلوارت... يه واژن وامونده هم كه بدبختي عجيب تنگه پدر سگ!!!... البته وقتي ازش كار نكشي, تنگ ميشه خوب بدبخت. چيكار كنه؟ خلاصه من و واژنم با هم بد دست به يخه ايم... از لحاظ سكس هم, سعي ميكنم خيلي عين جنازه نيوفتم كه طرفم فكر كنه با مرده داره سكس ميكنه, مخصوصا كه دلم ميخواد يه ارتباط بعدي هم باشه... براي همونم سعي ميكنم كارهايي رو كه تو فيلمهاي پورن انجام ميدن و با تواناييهاي من جور در مياد, انجام بدم... اما همينكه سكسشون تموم ميشه يهو غيبشون ميزنه... خودشون هم ميگن خيلي سكس عالي اي بود و خوش گذشت... اما دروغه... اونها هم تموم نكنن ,من قراره تمومش كنم. مخصوصا وقتي موقع چت و اند حشريت, قول ميدن كارهاي مورد علاقۀ منو هم برام انجام بدن و ندادن... متاسفانه يه اخلاق تخمي ديگه هم دارم و اونم اينه كه به هيشكي فرصت دوباره نميدم... اين وسط, فقط يه نفر از اين پنج نفر ارتباطشو با من حفظ كرده. اسمش كاي بود... ۴۳ سالشه و آتشنشانه... صورت مهربون و مردونه اي داره... قدش بلنده و خيلي عضلاني و رو فرم... با چشمهاي آبي و موهاي قهوه اي روشن. اونشب, بعد از سكس, دراز كشيده بودم كنارش و فكر ميكردم چه بهانه اي بتراشم و فلنگو ببندم. سرم رو بازوش بود. يهو شروع كرد به بوسيدن شقيقه هام... خداي بزرگ! تمام صورتمو ميبوسيد... يعني چي؟ مگه كارش تموم نشد؟! تنها كسي بود كه عليرغم ارگاسم نشدن جسمي, احساس ميكردم با بوسه هاش ارضاي روحي شدم... لعنتي! تنها كسيه كه گرفتارم كرده... براي ديدنش لحظه شماري ميكنم, اما به خاطر كارش نميتونه زياد بياد شهر من... و منم ميترسم بهش دل ببندم...
    كريسمس تو خونه تنها نشسته بودم و داشتم به سكس فكر ميكردم... كه يهو كاي باز هم بهم مسيج داد: فقط نوشته بود كريسمس و سال نو مبارك... اما اونقدر خوشحال شدم كه تمام شب از خوشحالي گريه كردم... اونقدر خوشحالم كرد كه سر ذوق بيام و داستان هديۀ كريسمس رو بنويسم... فكر نميكردم ديگه ازش بشنوم, مخصوصا تو سال نو كه همه سرگرم خانواده و نزديكانشونن... يعني كاي به منم فكر ميكرده؟ بهم گفت دلش براي سكس تنگ شده وسكسي رو كه با هم داشتيم دوست داشته... ميتونم يه مدت ديگه ببينمش؟ براي همچين مرد صادق و مهربوني, جونم هم فدا كنم كمه... يه سكس كه ديگه جاي خود دارد... اما اي كاش اينجوري نبودم... اي كاش زن بودم...
    از وقتي يادم مياد, مادرم منو خوب تربيت كرد. يه دختر خوب و حرف گوش كن. مخصوصا وقتي به ارتباط با مردها ميرسيد. يادمه هفت ساله بودم و برادرم هم احتمالا پنج و نيم شيش ساله... مدرسه ميرفتم... پدرم هيچوقت نبود... مهندس بود و بعد انقلاب به خاطر دينش پاكسازي شده بود. اجباري تو كوره دههاي عرب ني انداخت كار ميكرد و معلوم نبود از ايندفعه تا دفعۀ بعد, كي دوباره قراره چشممون به جمالش روشن بشه. خوب دختر بچه بودم و دلم براي بابام پر ميكشيد. اونموقع ها كه ميشه ۳۲ سال پيش هواپيما مثل الان نبود. به جز يه تعداد انگشت شمار هنوز خيليها با اتوبوس مسافرت ميكردن. هواپيماها هم نميدونم چرا هميشه صبحهاي زود مثل شيش و هفت پرواز ميكردن. يا شايدم بابام بليطها رو براي اونموقع ميگرفت. چه ميدونم؟ ما هم ساكن تهران بوديم. از سه بايد بيدار ميشديم و خواب آلود بايد با تاكسي تلفني ميكوبيديم ميرفتيم تا فرودگاه تا بتونيم به مثلا مشهد پرواز كنيم و از اونجا با اتوبوسي ميني بوسي چيزي تشريف ببريم پيش بابام و سه ماه تابستونا رو پيشش باشيم. از تابستونها سر همين قضيه متنفرم. گوش گرفتگي هاي چند روزه بعد از سفر با هواپيما و درد باز شدنش و اون لحظه اي كه انگار صورتت داره از دو طرف پاره ميشه... يادمه چند روز اول كه ميرسيديم مامان و بابام مثل خروس جنگي ميپريدن به هم.
    -اين توله سگها رو ساكتشون كن سر ظهري كپۀ مرگمو بذارم... باز شما اومدين؟ خفه شين ديگه! مادرتون مرده, اينجوري زر ميزنين؟
    نميفهميدم بابام چرا از ديدن من خوشحال نيس؟ من كه خيلي دوسش داشتم... چرا گوشمو ناز نميكرد كه درد ميكرد؟
    -خفه شين ديگه! غذاتونم كه خوردين ديگه چه مرگتونه؟
    خلاصه... وقتي پيش بابا بوديم خيلي پيش مي اومد كه سرزده با دوستاش بياد خونه براي ناهاري كه مادرم درست نكرده بود. خوب فقير بوديم... سالهاي جنگ بود... هيچ چي هيچ جا پيدا نميشد...پول بابام هم كه كار ميكرد نميدادن... اكثرن با نون و پنير و چايي شيرين ميگذشت و تخم مرغ. شايد ماهي يكي دو بار مرغ مي اومد خونه امون. حالا تو اين وضع بابام با خودش مهمون هم مياورد. سر همينم دعوا داشتن البته. نه مادرم ميفهميد شوهرش قرار نيس بفهمه... نه بابام ميفهميد كه زنش قرار نيس عادت كنه. البته دعواها مال بعد تشريف بردن مهمونها بود:
    -ولش كن خانوم! آقاي فلاني هم از خودمونه! يه دونه از اون املتهاي مشتيت درست كن...
    -خوب شايد آقا فلاني املت دوست نداشته باشن...
    -نه بابا... دوست داره... امكانات صحراييه ديگه... مگه نه آقاي فلاني؟
    بعد غذا هم كه سرشو ميذاشت رو متكا و خور و پوفش ميرفت آسمون. بعدشم بلند ميشد و د برو كه رفتي و شب مي اومد و توپ مامان يهو ميتركيد. ظهرها مامانم براي اين كه بابام با سر و صداي ما بيدار نشه من و داداشمو ميفرستاد بيرون تو حياط. حياط هم كه ميگم يه محوطۀ خاكي بود جلوي خونه... كم كم ديگه من به عادت هميشه خودم ميرفتم حياط كه بازي كنم. شانسي اونروز داداشم هم خوابيده بود كنار بابام. منم كه حوصله ام سر رفته بود يكي از كاميونهاي داداشمو برداشتم و رفتم تو محوطۀ خاكي بيرون خونه خاك بازي ميكردم. مامان گفته بود هيچوقت اونور تپه هه نرو... منم نميرفتم... ميخواستم وقتي بزرگ شدم يه كاميون بخرم و پشتشو پر از برق كنم و بدم به بابا كه ديگه مجبور نشه زمينو بكنه و برق بكشه بيرون... دنياي بچگي بود ديگه... نگو تو همين حين كه من حواسم به بازي بوده اين آقاي فلاني اومده رفته بيرون. صداي مامانمو تا حالا اينقدر مهربون نشنيده بودم كه داشت صدام ميكرد:
    -نادي؟ مامان؟ قربونت برم؟ يه ديقه مياي كارت دارم؟
    از پنجرۀ آشپزخونه به اونجايي كه من نشسته بودم يه پنجره اشراف داشت. وقتي رفتم تو مامانم منو بغل كرد و با خودش برد تو اتاقي كه اتاق خوابشون بود. مامان؟! بغل؟! چرا اونوخ؟! مگه چيكار كردم كه مستوجب اينهمه محبته؟! يه تخت دو نفرۀ آهني بود كه بابام خودش درست كرده بود و توشم با تخته هاي بزرگ پوشونده بودن كه بشه روش خوابيد. به قول بابام اونم صحرايي بود. تو بغل مامانم داشتم با خوشحالي از ارتفاع لذت ميبردم كه يهو مامانم همچين پرتم كرد كه با پهلو خوردم به ميلۀ آهني تخت. نفسم قطع شد چند لحظه. واقعا نميتونستم نفس بكشم! پهلوم تا دو هفته كبود بود و تنگي نفس داشتم.
    -جنده خانوم؟ نشستي كس و كونتو ريختي جلوي مرد مردم كه چي بشه؟ ها؟ خارشك گرفتي واسه من؟
    كون ميدونستم چيه. اما كس و جنده نه. حتما كار بدي كرده بودم. از حرفهاي مامان هم فقط همينو فهميدم كه با اون آقاهه جنده كردم و كار بدي بوده. و نبايد با آقاها جنده كنم. با كتكي هم كه بعدش مامان با شلنگ بهم زد و تا يه هفته نتونستم بخوابم يا بشينم فقط يه چيز فهميدم اونم اينكه مرد بده و بايد ازش دوري كرد. نميخواستم صداي وونگ فوووونگ شيلنگ دوباره بپيچه تو گوشام. براي همونم هر وقت بابا مهمون مياورد من ميچپيدم تو اتاق خوابشون. نه ناهار ميخوردم و نه آفتابي ميشدم. ميدونستم اگه آقاهه به من نگاه كنه مامان قراره كتكم بزنه... اونقدر اونجا تو اتاق خواب مامان اينا مينشستم تا خوابم ميبرد... براي مني كه فرق بين زن و مرد رو نميدونستم خيلي جاي تعجب داشت كه چرا داداشم رو زانوي عموها ميشينه كتك نميخوره پس؟ البته از اون به بعد از بغل هم چندشم ميشد. از اينكه بغلم كنن متنفر بودم. از بوسيدنهاي عيد ديدني و بغلها و... مخصوصا مال مامان و بابام... تا امروز هم نتونستم يه بار ماساژ برم... از ارتباط فيزيكي بدجوري بدم مياد... ارتباط روحي هم كه خواب ديدي خير باشه...
    اولين چيزي كه راجع به مردها از مامانم ياد گرفتم اين بود كه مرد بده... حالا چرا بد بودش رو هم نفهميدم. بابام هم همچين آش دهن سوزي نبود وقتي بزرگ ميشدم. نميدونم براي تو پدر مظهر چيه. براي من پدر مظهر قولهاي انجام نشدنيه. قول ميدم ايندفعه كه اومدم تهران ببرمت سينما... قول ميدم ايندفعه كه حقوق گرفتم ببرمت پارك... قول ميدم ايندفعه كه اومدم اون عروسك خوشگله رو كه ميخواستي برات بخرم... اگه نمره هات بيس بشه برات پيرهن خوشگله رو ميخرم... و من هنوز كه هنوزه منتظر اون عروسكم... منتظر اون پيرهن... منتظر اون فيلم... و... پدري كه هميشه خسته اس و ما بايد ساكت بمونيم موقع خوابيدنش...
    كم كم ياد گرفتم آرزو نداشته باشم. اما داشتم... بدبختي اينه كه آدم زنده آرزو داره... براي همونم ياد گرفتم انتظار نداشته باشم... مخصوصا از پدر و مادرم... ميدونستم از دهنشون فقط دروغ مياد بيرون... خيلي تيز نبودم اما در هر صورت فهميده بودم كه من حقي ندارم... چراي اونم نميدونستم... توضيحشم فقط وشگون بود كه اونم ديگه نپرسيدم... وشگون درد داره... يادمه بچه كه بوديم كلاس سوم برامون جشن تكليف گرفتن تو مدرسه. اونموقع ها مد بود كه يه سري از پدر و مادرها براي بچه هاشون يه چيزي ميخريدن و ميدادن به مدير مدرسه و اونم از طرف مدرسه ميداد به بچه ها. البته اينها رو الان ميفهمم. عنوانشم هر چيزي ميتونست باشه... مهناز صد تا كارت صد آفرين گرفته اين ماه... راضيه تولدشه و دختر خيلي خوبي بوده... شيوا ده تا كارت هزار آفرين گرفته... اما ناديا هميشه چشمش به دهن خانوم مدير موند كه يه بار اسمشو صدا بزنه. ناديا هم پنجاه تا كارت هزار آفرين گرفته بود پس چرا بهش دوچرخه ندادن؟ خودشو كه با بقيه مقايسه ميكرد نميفهميد كجا كم كاري كرده... تا اينكه اون جشن تكليف فرا رسيد. سه تا كلاس سوم بود. الف. ب. و ج. ناديا تو گروه ج بود. خانوم مدير اسم تك تك بچه ها رو خوند و بهشون يه لوح يادبود داد به مناسبت جشن تكليف. همۀ مدرسه هم براشون دست ميزدن. اما نوبت گروه ج كه شد اسم ناديا رو نخوند. ناديا حتي تا زنگ آخر مدرسه هم صبر كرد. حتي تا وقتي كه مامانش اومد دنبالش. اما خانوم مدير بازم لوح تقديرو بهش نداد. هنوزم يادشه كه وقتي مامانشو ديد بغض كرد. دلش لوح تقدير ميخواست. شايد اگه مامان با خانوم مدير حرف ميزد لوح تقديرشو ميدادن بهش. اما كسي ديگه براش دست نميزد. مهم اون روبان قرمزي بود كه روي لوح تقدير چسبيده بود...
    -مامان؟
    -ها؟
    -ما امروز جشن تكليف شديم...
    -ما جشن تكليف نداريم...
    -داشتيم به خدا...
    وشگون مامان از بازوش بهش فهموند كار بدي كرده جشن تكليف شده اما چراشو نفهميد...
    فكر كنم از همونجا بود كه از ناديا جدا شدم. من و ناديا دو تا روح بوديم تو يه جسم. ناديا يه موجود بدبخت و تو سري خور بود كه ازش متنفر بودم. از اينكه ميذاشت حقشو پايمال كنن و دليل ارائه ندن. از وقتي چشم باز كرده بودم هر كي رسيده بود زده بود تو سر ناديا... و اونم مثل گاو قبول كرده بود... اما من نه... من مرد شده بودم... چون به نظرم مردها خيلي زورشون زياد بود و هيچ خطري تهديدشون نميكرد... مخصوصا حرفهاي مامان كه سر در تمام كارهايي كه نبايد ميكردم يه دونه تو دختري هم ميچپوند.
    -تو دختري تنها نمون... تو دختري لباس پوشيده بپوش... تو دختري حواستو جمع كن... تو دختري كوفت! تو دختري درد! از دختر بودن متنفر بودم مخصوصا از اون نادياي گاو! دولت اول از همه شروع كرده بود... مسلمون نيستي پس حق نداري دانشگاه بري... البته اونموقع ها نميفهميدم دانشگاه چيه اما يه جمله بود كه مامان و بابام مثل طوطي حفظ كرده بودن و تحويلم ميدادن. انشالله تا تو به سن دانشگاه برسي اجازه ميدن بري دانشگاه... حالا دانشگاه چي بود الله اعلم... ميخوردنش؟ ميپوشيدنش؟ همونطور كه ميبيني خيلي هم تيز نبودم... مخصوصا كلاس اول دبستان...
    خيلي وقته ناديا رو قفل و كليد كردم و سر به نيست... ناديا نشونۀ ضعفه... اما من نه... من مردم و مردونه حقمو ميگيرم... ناديا دلش هر چي هم كه بخواد من نميذارم به زبون بياره. ديگه نميذارم كسي با ندادن حقش تحقيرش كنه. ميخواد پدر و مادرش باشن. ميخواد دولت باشه. ميخواد ملت باشه. براي همونم وقتي سعيد اومد خواستگاريم و مامان و بابام پيله كردن كه بايد ازدواج كنم فهميدم كه وقت جفتگيريم رسيده. اما در فرهنگ ايراني مردها نميتونن با مردها ازدواج كنن... به مامان و بابام گفتم:
    -من از سعيد خوشم نمياد...
    -سعيد چه هيزم تري به تو فروخته مگه؟ مث آدم باهاشون برخورد ميكني ها!
    -من ميخوام برم خارج!
    -ازدواج كن هر جا خواستي گورتو گم كن برو...
    يه لحظه يه فكري به سرم زد. من ميخواستم از ايران برم. ايران جاي زندگي نبود. اصن جاي مردن هم حتي نبود. هر چند ماه يه بار دولت بولدوزر مينداخت تو قبرستون و قبرها رو ميكند و مينداخت بيرون. انگار زامبي پارتي بوده باشه اما مرده ها يادشون رفته باشه برگردن تو قبراشون. نميخواستم جايي زندگي كنم كه حتي مرده ها هم حق خوابيدن تو خاك نداشتن. فقط چون مسلمون نيستي. خلاصه به خاطر كانادا كوتاه اومدم. شب خواستگاري كه باهاش حرف زدم بهم گفت كه با ديدگاههاي تراديشنال ايراني مشكل داره. حتي نگفت سنتي! بايد بهم ميرسوند خارج رفته و تو كانادا پيش عموش زندگي كرده و كلاسش آسمان ميخراشه! تو تمام عمرم سعيد اولين كسي بود كه چشم بسته قربون فرهنگ ايراني نميرفت. پس شايد ميشد يه كاريش كرد. اما چند دقيقه بعد كاشف به عمل اومديم كه سعيد از فرهنگ خارجي هم زياد خوشش نمياد. و ديگه قصد نداره برگرده كانادا.
    -شما براي بعد از ازدواج تصميم دارين اينجا بمونين يا بر ميگردين؟
    -باور كن! ديدم كه ميگم... هيچ جا بهتر از ايران نيس واسه زندگي... كانادا مردمش سردن... براشون مهم نيستي... هميشه بهت ميگن كله سياه برگرد خونه ات... اصن عزت و افتخار و ارزشي كه تو ايران داري هيچ جا نداري ناديا جان...
    ناديا جان و كير خر مرتيكۀ كس كشه مادرجنده! اينم بچه كيوني واسه من ناتو از آب در اومد... و باهاش ازدواج نكردم! كتك خوردم اما از حرفم بر نگشتم... هر چند بعدها شنيدم كه سعيد ازدواج كرده و بازم برگشته كانادا پيش عموش... بيا! اصن نميشه رو حرفشون حساب كرد! مرد براي من با كينه تعريف ميشد. آغوش هم همينطور. مادر هم همينطور. پدر هم همينطور. مادر براي من سمبل وشگون به جاي جوابه... پدر سمبل وعده هاي تو خاليه... برادر سمبل تنها گذاشتنه... اصلا هر چيزي كه با ايران مرتبط باشه يه جورايي براي من كينه به همراه داشت...
    خلاصه وقتي هم كه داشتم از ايران مي اومدم بيرون مادرم نذاشت كوچكترين برادرم باهام بياد. گفت تو اگه خانواده اتو دوست داشتي ميموندي! آها! راستي مادر براي من سمبل خيلي چيزهاي ديگه هم هست... خريت... زبون نفهمي... بي انصافي... ندونم كاري... گيجي... ناباوري... لج كردنهاي خركي! و ترس! هيهات از اين ترس لعنتي! و بگير برو تا تهش... اگه نميتوني اينا رو باور كني حتما سرت نيومده... حتما وقتي مادرت و پدرت ازدواج ميكردن واقعا بزرگ شده بودن... مال من نه... مامان من ظاهرا و جسمي بزرگ شده بود اما از لحاظ باطني فقط يه دختر كوچولوي ۶ ساله و ترسو بود كه من بايد ازش مراقبت ميكردم... اين حس تخمي كه مامان تو از تاريكي ميترسه... از تجاوز ميترسه... از موش ميترسه... از تنهايي ميترسه... از... فقط نميدونم چرا از سوسك نميترسيد كه كلكسيونش كامل بشه. حالا بر عكس مامانم من از هيچ چي نميترسيدم... كينه داشتم به همه چيز اما ترس نه... مرد بار اومده بودم و مرد هم از هيچ چي نميترسه... منم فقط از سوسك ميترسيدم... مامانم سوسكهاي زندگي منو ميكشت و منم در عوض مادر مامانم شده بودم. مثلا شبها ميترسيد تنهايي بره دستشويي بيرون و من بايد خواب آلود باهاش ميرفتم و كشيك ميدادم... بر هم كه ميگشتيم خواب من پريده بود و مامان تازه ميخواست بخوابه و سر همونم كه چرا نميخوابي يه چند تا وشگون آبدار مهمونم ميكرد...
    شايد حق با مامانم بود. كسي كه خانواده اشو دوست داشته باشه مي مونه... آخرين جملۀ مامانم هم تو هق هق گريه هاش اين بود:
    -انشالله يه روز كه مادر شدي ميفهمي چه بلايي سر من آوردي نادي... خدا نصيب گرگ بيابون نكنه بچه هاي ناخلف و نمك نشناس كه مادرشونو تنها ميذارن...
    شايدم حق با مادرم بود. من موجود نمك نشناسي بودم چون نمكي نخورده بودم كه بخوام بشناسمش... اما مادرم اشتباه ميكرد. من سالها بود كه مادر شده بودم. مادر مادرم...

     


برچسب: بي دي اس ام يعني... (۱)،
+ نوشته شده: ۱۰ بهمن ۱۳۹۶ساعت: ۱۱:۲۶:۰۰ توسط:داستان| بازديد : | نظرات (0)

صفحات سايت

تعداد صفحات :[ ۱ ][ ۲ ]